تبليغاتX
مدیریت - سال آخر
نوشته هایی از سال آخر دانشجویی در دانشکده مدیریت آزاد تهران جنوب

نبودیم، عذر تقصیر

خب یک وقت هایی میشود که انسان تصمیم می گیرد برود دنبال کار

یک وقت هایی هست که به او کار نمیدهند ، البته باید بگویم که خیلی وقت ها هست !

 

عکس نوشت : باور کنید که کار پیدا کردن از اینطوری پول گرفتن هم سخت تر است...

 

نتیجه میگیریم که دوستان عزیز الان که هنوز درستون تموم نشده بلند شید برید یه جا پیدا کنید ، کار کنید ،  تا وقتی درستون تموم شد  سر گردون نشید که خب حالا چی کار کنم ؟

تازه یه خواهش هم دارم لااقل اگه کار نمیکنید ، به خاطر هر تق و توقی نرید توی page uni  توی 360  به همدیگه گیر بدید و در دسته های مختلف با هم به نزاع بپردازید..

اونوقت نوه هاتون که ازتون میپرسن ننه جون ، بابا جون قصه دانشگاهت و  بگو ، باید بگید :

"خب میدونی ، دوره ما فرق میکرد ، مد شده بود می رفتیم تو سایت با هم حرف میزدیم و کل کل میکردیم ، و الخ "

اونوقت هست که تازه  میفهمید :

عمر گران میگذرد خواهی نخواهی .... ( با صدای معین لطفن )

 

ضمنا مراتبب امتنان را از سرکار خانم "جوجه" به علت مزاحمت های بیشمارشان دارم .

 

پ.ن : خب با تخفیفات ویژه ، 3000 تومان میشود  خانم ِ جوجه ، شماره حساب را مینویسم ، در اسرع وقت پرداخت نمائید که در صورت غفلت نه تنها لینک شما برداشته میشود بلکه اسمتان با اسم یکی از خیل عظیم مشتاقان تغییر خواهد کرد !  

ثبت شده  در ساعت 0:51 | لینک  | 

ثبت شده  در ساعت 23:0 | لینک  | 

                           

در ستایش استعداد این دختر چه میتوان گفت ؟؟؟

نوش جانت نمره ای که به خاطرش این همه تلاش کرده ای .... :)

ثبت شده  در ساعت 23:35 | لینک  | 

   یک دفعه از لای یکی از صندلی ها چند تیکه کاغذ بر روی زمین افتاد. اول فکر کردم یک تقلب ساده ماله یکی از دانشجویان دانشگاه هست که زیر صندلی جا گذاشته بود. ولی بیشتر که دقت کردم دیدم اصلا هم ساده نیست...

 

پ.ن : جای شما خالی ، امروز صبح ساعت 10:30 رسیدیم دانشگاه و در عین ناباوری با یکی از رفقا شروع کردیم به درس خواندن ، امتحانمان ساعت ۲ شروع میشد .... سرسری میخواندیم ، یکی از رفقایمان رسید که آقا اشتباهی  به من گفتند زیاد پاس کردی و اینکه  باید این امتحان را بدهم و اگر ندهم ترم آخر نیستم و الخ ؟؟! اگر بدهم تعداد واحدهای پاس شده ام به اندازه  می رسد . ما کمی به خودمان نگاه کردیم و بیشتر به کارت این رفیقمان که این درس را حذف نکرده بودند !!!  آخه از شما چه پنهان که این رفیق ما تا به حال جلوس اجلال در کلاس نفرموده بوند و به قول دوستی ، دانسته های ایشان در مورد درس ، مثل دانسته های خری بود از پیانو !! ( البته بنده و دوست دیگر هم دست کمی از او نداشتیم!)

خلاصه اینطوری بود که تصمیم گرفتیم بخوانیم و امتحان بدهیم.

خواندیم ، امتحان دادیم و همه خوب امتحان دادیم ، ....

نکته اش را گرفتید که ،  باز هم لحظات آخر و باز هم یک تصمیم.. هورا ، ما هنوز زنده ایم به همین هیجانات  

   وقتی تقلب رو دیدم کلی کیف کردم!!؟ ببین طرف چه قدر وسواس داشته تو این موضوع. تمامی موارد رو که می خواست تقلب کنه رو گردآوری کرد. بعد هم همه رو تایپ و پرینت کرده. اون هم تو این ابعاد به این کوچیکی. اگر به ابعاد انگشت های دست من که در تصویر زیر مشاهده می کنید دقت کنید کاملا ابعاد رو درک می کنید.

ثبت شده  در ساعت 1:0 | لینک  | 

برای نگرانی ها و اشک های دوست عزیزم

وبرای مادری که چشم انتظار پسرش هست ....

 

::  یادداشت امید معماریان از وبلاگ نویسان زندانی ، پس از آزادی

امروز تمام روز درگیر مادرم بودم که این روزها، غمگین است وآرام آرام آرامشش را ازدردی که می‌کشد از دست می دهد. مانده نگاهی که به او می کنیم ودردی که در خود می‌ریزد. امروز دیگر نمی توانست این درد لعنتی را تحمل کند. عفونت بود و ورم شدید دست که ازپس ماه ها رنج کشیدن دیگر شباهتی به آنچه باید باشد ندارد. امروز در بیمارستان بستری اش کردیم. از صبح بیمارستان بودم. دوماه ایام آب خنک، کمرش را تا کرده بود. چه بگویم... هنوز با نگرانی به من نگاه می کند. هر لحظه فکر می کند که لحظه آخر است. هم من هم او. من از یک جهت واو از جهتی دیگر.

اما نگرانی میراث مشترک ماست. او که مادری کرده در سیاه ترین روزها وسخت ترین دوران ها وبرای من که در یک کمدی استفراغ آمیز روزها را به شب ها می دوزم وانگار نه انگار که این روح  بی پناه هنوز در جواب پرسش های بیشمارش  یک سرخوردگی آمیخته به ریشخند را به دوش می کشدواز اینکه که دیگر نمی تواند به کوچه های معصومی که در پیله جدا از ریای چند لابه ای که برای مابه صد نام مختلف دوخته اند، بازگردد غمگین است. غمگینی حریصی که تا انتهای همه ناکامیهای نسل می می آید و به بازتولید یک نفرت فراموش ناکردنی می انجامد....من مانده بودم ومادر امروز در آن اتاق سراسر کبودی ونگاهی که هر چه می کردم به سوی ساعت نمی رفت. وانگشتانی که دیگر نمی فشرد دستم را.... امروز مادرم را در سراسر تاریخ دیدم وهمه مادرانی که پسرانشان را هیچگاه ندیدند. هیچگاه آخرین لبخند وآخرین سلامشا ن را به یاد‌نیاوردند. همه کسانی که درد انتظار کمرشان را شکست....چه بگویم از داغ هایی که بر روح مردمان این سرزمین، همچنان سرخی وقیحی از خود دارد.... براین سرخی دمادمی که روی همشهریانم را به زیبایی احمقانه ای آمیخته است، من امروز غبطه می خورم....با اندوهی برای یک ساعت تمام. ...نه بیشتر. ....

باید کمی امید بدهم. شاید برای چنین روزی مادرم مرا امید اسم نهاد. شاید او می دانست که روزی او می ماند ودستش را می فشارد ودر چشمانش لبخند می زند ومی‌گوید مادر بیا به خانه برویم.... راستی من منزلمان را گم کرده ام. آقا.... آن روز ۵ دقیقه نمی دانم چه شد سرم دائم به دیوار می خورد.... راستی شما می دانید چرا؟ خواب می دیدم من انگار...آقا خواهش می کنم. لطفابا من دست ندهید. من نمی توانم شما را دوست داشته باشم.... شما نفرت یک سرزمین را به دوش می کشید.... من به لبخند شما پاسخ نمی دهم....شمایک عذر خواهی به تاریخ بدهکارید....لطفا روی خود را کم کنید دیگر....

پ.ن : این پست شخصی ست . لطفا سوال نفرمائید.

ثبت شده  در ساعت 0:44 | لینک  | 

 

سوال:

آیا برگزاري امتحان در دوران تحصيل لازم است  ؟ از روش‌هاي ديگري هم مي‌توان براي سنجش يادگيري استفاده كرد؟

 

جواب :

روش های دیگر معمولا اثربخش‌تر بوده اند. مثل آوردن چای برای استاد زبان، حساب کردن کرایه استاد برنامه نویسی، گریه و زاری پشت در اتاق مدیر گروه، انگشتر عقیق در دست داشتن در کلاس اندیشه اسلامی، کمک به استاد فلسفه در اسباب کشی، ساعت شش صبح دوچرخه سواری در خیابان منتهی به دریا به همراه استاد فیزیک 2 ، فحش دادن به استاد قبلی در کلاس تاریخ علم برای خوش آمد استاد، پرسیدن سوال‌های کاملا علمی در کلاس تنظیم خانواده، جیغ و داد در حیاط دانشکده، و البته بعضی روش‌ها هم هست که می‌گویند مخصوص دخترهاست و من اصلا چیزی از آن ها نمی‌دانم که برایتان بنویسم.

 

سوال:

چند توصيه براي اين كه امتحان برايمان خيلي ترسناك نباشد!

جواب :

با استاد دوست بشید، جزوه هاشو جابجا کنید، براش نوشابه بخرید، تاکسی سرویسش بشید، یه دوست درس‌خون پیدا کنید، روز امتحان بغل دست اون دوست درس‌خون بشینید، به وضع معیشتی مراقبان توجه کنید و اگه می‌خواید آخر ترم آویزون هر راه و روش و ناز و عشوه ‌استادا نشین از همون اول درستون رو بخونید !

ثبت شده  در ساعت 1:35 | لینک  | 

 

چرا همه‌ی درها رو طوری نمی‌سازن که هم با هل دادن باز بشن هم با کشیدن؟
می‌‌دونید بشریت در روز چقدر وقتش فقط تلف میشه سر فکر کردن به این که

فلان در رو ، برای باز کردن باید هل داد یا کشید!

پ.ن : آخر هم یک روز شیشه اش خرد میشود توی سر یک دانشجوی بیچاره تر از من!

ثبت شده  در ساعت 0:22 | لینک  | 

http://i27.tinypic.com/16c11lu.jpg

من ممنون استادهایی هستم که امتحان میان ترم می گیرند. من دوست دارم استادی را که امتحان میان ترمش اجباری می شود برای خواندن جزوه های قطور. جزوه ها را گذاشته ام روی میز و نگاهشان که می کنم قلبم فشرده می شود از دلهره. سعی می کنم چشمانم نیفتد به ورقها و کتابهای روی میز و زمین. من چه مرض و دردی گرفته ام خدا می داند اما این روزها می گردم دنبال گمشده های دوران کودکی, آن چیزهایی که هنوز هم مرا به آسمان می برند. آن وقتها مامان موفق نشد من را بعد از شنیدن این ترانه خواب کند. یادش بخیر, همیشه سر ساعت 9 می پریدم روی کابینت و می نشستم تا صدایی که از رادیو  اختصاصی مامان بیرون می آمد, قصه ای را برایم بگوید و بعدش هم آن ترانه. آن وقتها که خوابی نمی آمد سراغم اما حالا, درست در روزهایی که جزوه ها و یادداشتها انتظار مرا می کشند به شدت احساس خواب دارم اما شاید این روزها کمی جنونم آرام گیرد. نمی دانم خوبم یا بد! این چه مرض ناشناخته و غریبیست که مرا در چنگالش نگه داشته است

پ ن : عاجزانه درخواست میکنم کلیه اساتید محترم امتحانهای میان ترمشان را کمی قبل از پایان ترم برگزار کنند تا لا اقل ما دانشجویان ِ عزیز ( خود تحول گیری ! ) بتوانیم یکبار کتاب یا جزوه مربوط را تا نزدیکی های آخر آن نگاه کنیم .... و در پایان ترم با درس مربوط کاملا بیگانه نباشیم ...

عکس نوشت : میبینید که بچه ها چطور از امتحان میان ترم استقبال میکنند!!!

ثبت شده  در ساعت 15:38 | لینک  | 

:: درس خواندن ،اولويت آخر- سروش جوان- احمد جبل عاملي

ساناز، ميكروبيولوژي مي‌خواند. درست وسطش است. چهار ترم خوانده و مي‌گويد هشت ترمه تمامش مي‌كند.
.
خيلي لازم نيست وقت بگذارم. كلاسهام رو مي‌رم. جزوه مي‌نويسم. آخر هفته‌ به جزوه‌هام يه نگاهي مي‌اندازم. همين جوري درسهام پاس مي‌شه ديگه..
مي‌پرسم .پس بقيه وقتت رو چي كار مي‌كني؟ تو طول هفته؟.
-
خب، كلاس زبان هم مي‌رم. ورزش، ايروبيك، گاهي هم با بچه‌ها مي‌ريم بيرون مي‌چرخيم. خريد، كافي‌شاپ، خلاصه بد نمي‌گذره بهمون.
-
خب پس درس و دانشگاه در حاشيه زندگي‌ته. آره؟
-
من از همون اول، از وقتي براي كنكور مي‌خوندم مي‌دونستم توي دانشگاه خبري نيست. واقعيتش براي درس و كلاس و اين حرفها نيومدم دانشگاه. فقط مي‌خواستم اسم دانشجو بياد روم تا ديگه بهم گير ندن و آزاد باشم. هي ازم نپرسن كجا بودي؟ كجا رفتي؟ كي برمي‌گردي؟
-
آخه مگه اتفاق خاصي افتاده كه اين‌قدر احساس آزادي مي‌كني؟ تا ديروز دانش‌آموز بودي، امروز دانشجويي. فقط همين.
-
نه ديگه‌! اون‌ موقعها جايي جز مدرسه نداشتم، كاري هم جز درس‌خوندن‌؛ ولي حالا اگه ازم بپرسن كجايي، مي‌گم رفته بودم كتاب‌خونه، يا با بچه‌ها داشتيم روي پروژه درسي‌مون كار مي‌كرديم، يا چه مي‌دونم از همين حرفها. خلاصه آزادتريم و مي‌تونيم زندگي كنيم.

عموي من، مهندس پتروشيمي است. الان نزديك پنجاه سال دارد و سال چهل، رفته دانشگاه.
مي‌گويد: .سربازي‌م كه تموم شد، رفتم دانشگاه. مي‌خواستم شركت نفتي‌شم. اون موقعها جاي خوبي بود. زن عموت اون موقع، توي شهرستان، همسايه ما بود. رفتم خواستگاري‌ش و به مادرش كه مثل مادر خودم بود گفتم .من مي‌رم تهرون، تا مهندس بشم و برگردم. زهرا رو به شما مي‌سپارم.. مادر زهرا هم گفت .برو تهرون. مرد بشو. مرد بمون و برگرد. اون وقت زهرا مال تو.. من اومدم تهرون و رفتم دانشگاه. بورسيه بودم، ولي پول زيادي بهم نمي‌دادن. مجبور بودم كار كنم‌؛ ولي ان قدر كه عاشق درسهام بودم، شبها زير نور يه لامپ چهل، مي‌شستم سرشون و نمي‌فهميدم كي صبح شده. دلم مي‌خواست خدا بشم تو همه‌شون. گاهي به كتابهام نگاه مي‌كردم و بهشون مي‌گفتم .نمي‌ذارم يك كلمه‌تون از دستم در بره. واقعاً هم همين طور بود. نمي‌خوندمشون، مي‌خوردمشون. بعد هم كه درسم تموم شد و دست زنم رو گرفتم رفتيم آبادان، باز هم همين طور بود. توي كار هم هر مشكلي پيش مي‌اومد، هر مسئله مبهمي كه بلد نبودم تا ته و توشو درنمي‌آوردم، ولش نمي‌كردم. جدي‌بودن توي زندگي رو از همون جديت توي درس و تشنگي بيشتر فهميدن، ياد گرفتم. حالا هم از خودم و گذشته‌ام راضي‌ام..
بچه ها حرفهايي دارند. عموي من هم حرفهايي. چرخ كنكور هر سال مي‌چرخد و با چرخشش آن دروازه بزرگ باز مي‌شود تا برگزيدگاني بروند داخل. دانشجو شوند. راهي را آغاز كنند كه انتهايش سودمندترشدن است و پربهاترشدن. تخصصي كه بايد فاصله جامعه ما را با علم پيش‌تاز روز پر كند؛ اما گاهي بايد توقف كرد و به اين خوش خيالي با ترديد نگريست.
اگر دانشجوشدن فقط معناي آزادي از قيد و بندها را بدهد، اگر براي دانشجوي درس، آن هم جستنش، در پي رفتنش، تشنه‌بودن برايش، آخرين اولويت باشد، اگر دخترهاي ما كرور كرور بروند دانشگاه تا وقتشان آزاد باشد و مال خودشان، و پسرهاي ما در همان ترم اول بفهمند كه دانشگاه آنها را به آرزوي مادي و معنويشان نمي‌رساند و بزنند به خط كشف تجربه‌هاي پرلذت جواني، اگر سيستم آموزش عالي ما بخواهد هميشه به آن قيف بي‌معنا توصيف شود و كنكور پايان راه تلاش و اشتياق باشد، فكر مي‌كنيد هرگز اين فاصله براي ملت ما و براي تاريخ آينده ما پر مي‌شود؟

ثبت شده  در ساعت 0:53 | لینک  | 

:: درس خواندن ،اولويت آخر- سروش جوان- احمد جبل عاملي

ترم دوم، دوتا درس اصلي‌ات را افتادي و اولين مشروطي. يك ذره تنت لرزيد. يك تلنگر. ولي خيلي اثري نداشت. به دوستانت كه نگاه مي‌كردي و مي‌ديدي آنها هم مشروط شده‌اند و عين خيالشان نيست، قوت قلب مي‌گرفتي. با اين حال ترم سوم، كمي چسبيدي به درس. درسهاي افتاده‌ات را پاس كردي و با چندصدم نمره از مشروطي جستي. اول ترم چهارم، عشق طبيعت افتاد به سرت. با بچه‌ها قرار گذاشتيد همه ايران تا جايي كه مي‌شود بگرديد و مسافرت كنيد؛ ولي طبيعت و ايران‌گردي بهانه بود. به هيچ جاي بد آب‌وهوايي سفر نكرديد. بهار بود و هواي شمال، معركه. پدر يكي از بچه‌ها نزديك نوشهر ويلا داشت. شما هفته‌اي سه روز آنجا ولو بوديد. كم‌كم پاي دوستان دوستانت هم به جمعتان باز شده بود و تجربه‌هاي تازه و جذاب زندگي، حواست را از هر چي كلاس و درس و دانشگاه، پرت كرده بود.
ترم چهارم، مشروط شدي. دومين مشروطي آن هم با معدل خيلي پايين. بيشتر درسهايت را هم افتادي. ترم پنجم، از ترس تكرار مشروطي و اين دفعه اخراج از دانشگاه، مرخصي گرفتي كه مثلاً خودت را جمع و جور كني. اتفاق خاصي نيفتاد. تفريحهايت را كم كردي و نه تعطيل. بودن با دوستان جديد، خيلي وقت مي‌گرفت و اين وقت بالاخره بايد از جايي تأمين مي‌شد.
حالا ترم هفتمي. نشسته‌اي روي كاناپه. نشسته كه نه، ولو شده‌اي و سريال مورد علاقه‌ات پخش مي‌شود. حالا ترم هفتمي و يك‌سوم واحدهايت مانده و مي‌داني اگر يك بار ديگر مشروط بشوي، ديگر بايد با دانشگاه و مهندس‌شدن و... خداحافظي كني. حالا ترم هفتمي و...
ع‌ع‌ع‌
قصه دانشجوهايي كه وقتي از آن سد ترسناك و بزرگ مي‌گذرند، به جاي آغاز، به پايان مي‌رسند، قصه آن قيف معروف كه توي كشور ما سر باريكش ورود به دانشگاه است و سر فراخش، خروج حتمي و بي‌شك و ترديد، همراه با مدرك دانشگاهي، قصه تكراري و عادي اين سالها است. علتهايش هم زيادند و متنوع. بعضي از اين علتها به آدمها برمي‌گردد؛ به همتها، خواستها، آرزوها، راهها. به فراموشي من و تو. به گم‌شدن هدف اراده‌هامان در شلوغي زمانه بي‌دروپيكر. و بعضيها هم به ساختارها و چهارچوبهايي كه برايمان تعريف كرده‌اند و تعريفهايي كه اي كاش اينچنين نبودند.
محمدحسين، رايانه مي‌خواند. سال دوم است. خودش مي‌گويد: .ترم سوم بنويس. بهتره.! از نوجواني عشقش دنياي رايانه بوده و موقع انتخاب رشته، طبيعي‌ترين انتخاب را كرده.
.
سر كنكور به هيچ چيز ديگه، جز كامپيوتر، فكر نمي‌كردم‌؛ ولي بعد كه رفتم دانشگاه، بعد كه سيلابس درسي رو ديدم و با بچه‌هاي ترم بالايي حرف زدم، ديدم خيلي نبايد به درسهاي دانشگاه دل ببندم. چارت درسي‌مون خيلي قديمي‌يه. شايد به درد ده سال پيش مي‌خورده ولي براي امروز... واسه همين خيلي روي درسهاي دانشگاه وقت نمي‌ذارم. فقط در حد پاس‌كردن. به جاش هم توي يه شركت مهندسي كار مي‌كنم، هم دورهIT و برنامه‌نويسي اينترنتي مي‌بينم. اين جوري وقتي ليسانسم رو گرفتم، صفر صفر نيستم و كار برام پيدا مي‌شه..
نادر، معماري دانشگاه آزاد مي‌خواند. درصدهاي عمومي‌اش توي كنكور خيلي خوب بوده و حالا توي يك موسسه آموزشي، درس مي‌دهد.
.
گاهي شاگرد خصوصي هم به تورم مي‌خوره. خوب. راضي‌ام. بالاخره بايد خرج كلون دانشگاه رو از يه جايي دربيارم. فعلاً ادبيات و عربي درس مي‌دم. چند سال كه بگذره و بتونم از رشته‌م پول دربيارم، شايد تدريس رو بگذارم كنار، يا حداقل كم‌ش كنم..

 ادامه دارد....

بی ربط ِ مهم   :  در راستای اینکه بسیاری از بچه های یونی ( دانشکده در فرهنگ و لغتنامه سیصد و شصتی ها) خیال  نوشتن در بلاگفا و بلاگ اسپات و اینا ندارند و کنج خلوت 360 را برای نوشتن برگزیده اند ، ما هم چند تائی از آنها را لینک کردیم ، شما هم اگر در فضای مجازی ، جائی چیزی مینویسید لینکش را کامنت بگذارید تا حتما سراغ تان بیائیم ، باشد که رستگار شوید  : )

ثبت شده  در ساعت 11:55 | لینک  |