تبليغاتX
مدیریت - سال آخر
نوشته هایی از سال آخر دانشجویی در دانشکده مدیریت آزاد تهران جنوب

:: به مناسبت تعطیلات تابستانی


مشاوره در وقت اضافه!
محمدمهدى طهرانى ، دانشجوى مكانيك روزى كارش با دست هاى مدير گروهشان گره مى خورد. آن روز از زبان محمدمهدى اين گونه سپرى مى شود: « آن روز كلاس نداشتم و فقط براى اينكه مدير گروهمان برگه اى را امضا كند از اكباتان راهى ولنجك شدم. در تابلوى آويخته شده كنار اتاقش نوشته شده بود 30/11 تا ۱۲/۳۰ ساعت مشاوره. يك ساعت پشت در اتاقش منتظر ماندم. از استادان تا نگهبانى سراغش را گرفتم اما نتيجه اى نداشت، آنقدر كه پله ها را به قصد خروج پايين آمدم. اما در همين لحظه مدير گروهمان را ديدم و گفتم : «استاد! من يك ساعت است كه منتظر شما هستم.» او هم گفت: «عجله كار شيطان است. پسر جان! بيا اتاقم تا ببينم چه كار دارى؟» تا به اتاق استاد عزيز برسيم با تعداد بى شمارى از استادها، كارمندها و دانشجويان سلام وعليك رد و بدل شد و كار من يك و نيم بعدازظهر تمام
جرأت ندارم حرف بزنم
اخم و تخم مسؤولان آموزش، شهره عام و خاص محافل دانشجويى است. ماجراى آشنايى حسن عسگرى، دانشجوى ارتباطات با اين مسأله هم خواندنى است: «اولين روز ثبت نام بود. با چندتا از بچه ها بالاى سرخانمى در اتاق آموزش ايستاده بوديم كه تلفن در دست داشت و با لبى خندان ، گرم گفت وگو با شخص آن سوى تلفن بود . از لبخند او ما هم لبخند مى زديم تا اينكه مكالمه او تمام شد و همزمان با گذاشتن گوشى تلفن، سرش را روى كامپيوتر خم كرد. وقتى سرش را بلند كرد چنان اخمى كرده بود كه اگر ما براى بار اول ديده بوديمشان باور نمى كرديم ايشان بلد باشند لبخند بزنند چه رسد به خنده! هنوز هم آن خانم هست و هنوز هم بعد از دو سال من جرأت صحبت كردن با او غير از صحبت هاى ضرورى را ندارم
دست و كتاب ، هر دو بالاى سر
گاهى اين اساتيد گرامى از سر سوزن رد مى شوند اما از در دروازه نه! حبيب الله حبيبى دانشجوى فيزيك با يكى از اين اساتيد محترم واحدى مى گيرد كه كلاس شيرين رياضى را بر او تلخ مى كند شايد هم تلخ تر!
«
يكى از استادهاى محترم ، براى درسى كه با ايشان داشتيم، اصرار داشتند ، كتابى را بخريم و ابتداى هرجلسه هنگام حضور و غياب بايد كتاب را به جاى دستمان بالا مى برديم تا ايشان ببيند. آن قدر خريد آن كتاب اهميت داشت كه اين استاد اعلام كردند اگر كسى پولش را ندارد به ايشان مراجعه كند تا يك جورى با هم كنار بيايند! راستش را بخواهيد من چند جلسه تنبلى كردم و براى فرار از نصايح استاد سر كلاس حاضر نشدم به اميد اينكه استاد از موضع خودكوتاه بيايد و به قولى آبها از آسياب بيفتد. اما اينگونه كه نشد ، هيچ بلكه روزى يكى از هم كلاسى ها پيام آورد كه بيا درست را حذف كن و گرنه ...»
وقتى گربه اى شيطان مى شود
حتماً با دانشجويانى كه از سر شيطنت در كلاس ها را مى زنند و جيم مى شوند، مواجه شده ايد. اما حتم دارم با گربه شيطان ،كمتر و شايد هم اصلاً! فاصله عرب كرمانى ، دانشجوى ادبيات انگليسى اما از يك گربه شيطان بى ملاحظه خاطره دارد. « يكى از استادان بسيار طرفدار نظم و قانون مان در حال درس دادن بودند. در كلاس كمى باز شد. استاد گفت: «بفرماييد » بار دوم كه استاد بفرماييد زد، گربه اى گردن بلندش را داخل كلاس كرد و ميوى بلندى كشيد. استاد دستش را به سوى گربه دراز كرد و با همان لحن جدى اش فرياد زد:« كيشت! كيشت! به تو مى گويم كيشت!» و گربه بى توجه به عصبانيت استاد، خميازه اى كشيد و با غمزه سرش را بيرون برد
ورود ممنوع
هياهوى كتابخانه دانشگاهها گاه به فلك مى رسد و هيچ تنابنده اى ياراى ساكت كردن عاملان اين هياهو را ندارد اما گاهى يك سخت گيرى بى موقع پاى يك دوستدار كتابى را تا پايان فراغت تحصيل از ورود به اين مكان قطع مى كند. مهدى على اقدم دانشجوى شيمى يكى از اين پا بريده ها است: « روز اولى كه به دانشكده آمدم كسى جلوى مخزن كتابخانه نبود. من هم سرم را انداختم پايين و رفتم مخزن. از ديدن آن همه كتاب هاى خوب هوش از سرم پريد. با خودم گفتم از فردا صبح ديگر كار من گردش كردن دراين گلستان پر از كتاب خواهد بود. فرداى آن روز با شوق فراوان خواستم بروم مخزن كه يك آقاى محترم جلويم را گرفت و گفت: «كجا آقا!» گفتم چطور مگر ؟ فرمودند: «كارتتان را ببينم» گفتم هنوز كارت برايم صادر نشده است. خلاصه به من اجازه ندادند كه وارد مخزن شوم در حالى كه خود آن آقا بهتر مى دانست روز دوم از آغاز سال تحصيلى دانشجوى ورودى جديد كارتى براى نشان دادن ندارد. علاوه براين مگر در اين مملكت چقدر آدم علاقه مند به كتاب پيدا مى شود كه بخواهيم پاى يكى شان را هم قطع كنيم! با گذشت چهار سال از اين ماجرا و با وجودكارت كتابخانه هيچ رغبتى براى رفتن به آن گلستان ندارم
استاد! يادم نبود امتحان دارم
فصل امتحانات ، عالمى دارد به ياد ماندنى . بخصوص زمانى كه استادان محترم تاريخ و ساعت امتحان درسشان را فراموش كنند . تعجب كردنى است اما اتفاق است و پس مى افتد تا ما از زبان شيلا مهرابى دانشجوى مديريت بازرگانى نمونه اى از آن را بشنويم. «ساعت هشت صبح بود و همه بچه ها با معلوماتى كه با هزار ترفند داخل مغزشان ريخته بودند انتظار استاد محترم را مى كشيدند تا به همراه سؤالات تشريف بياورند . نيم ساعتى گذشت اما خبرى نشد. انتظار همچنان ادامه داشت تا آنكه خانم آموزش گوشى تلفن را به دست مى گيرد. استاد! ببخشيد مزاحمتان شدم. فكر كنم شما امتحان داريد و ايشان «شوخى مى فرماييد» باور كنيد استاد!و باز ايشان «جدى فراموش كرده بودم! اشكالى ندارد به بچه ها بگوييد ساعت دوازده مى آيم
نه دير بيا نه زود!
بعضى از دانشجويان هم شور همه چيز را در مى آورند . نه حرمت كلاس را نگاه مى دارند نه حرمت استاد و نه حرمت خودشان را. ليلا بايگان ، دانشجوى جامعه شناسى دلش از دست اين دست از دانشجويان خون است «كلاس از ساعت ده صبح شروع شده بود. استاد در حال تمام كردن درس بود كه يكى از دانشجويان (ساعت ۱۱/۳۰) وارد كلاس شد. استاد هم رو به او كرد و گفت: اگر براى اين جلسه آمده ايد، خيلى دير آمده ايد، ولى اگر براى جلسه بعد آمده ايد خيلى زود تشريف آورده ايد
شايد همه آنچه خوانديد، خنده برلبانتان ننشاند. اما خاطرات دانشجويى ويژگى هاى بسيارى دارند به حدى كه بعد از گذر زمان تلخ ترين آنها براى دانشجو شيرين مى شوند و خنده به همراه مى آورند.

ثبت شده  در ساعت 13:28 | لینک  | 

پایان نامه...  :-(

قرار نیست در قرن بیست‌ویکم بعد از پیشرفت تکنولوژی و گسترش ارتباطات و رشد فناوری و ظهور آی­تی و این­طور چیزها، هنوز هم تقلب­ها با این سیستم­ عهد دقیانوسی باشد...

الان دیگر ملت جواب­ها را برای هم اس‌ام‌اس می­کنند، ماشین‌حساب حلال مسئله سر جلسه می­برند، راه­حل­ها را با بلوتوث رد و بدل مي‌كنند و...

تازه اینها روش­های انفرادی و آماتوری تقلب است. کار به جایی رسیده که گروهی جمع می­شوند و «باند» و حتی «مؤسسه» راه می­اندازند برای گرفتن و فروش سؤالات یا معامله­ پایان نامه­های آماده­ دفاع.

این مورد آخری این روزها رفته‌رفته دارد جای خودش را بین دانشجو‌جماعت باز می­کند. باب‌شدن فروش پایان‌نامه - که شاید تنها کار تحقیقی درست درمان یک دانشجو در دوران تحصیلش باشد - در روزگاری که وکیل و وزیر و مقام و مسئول مملکت همگی بر ضرورت تحقیق و پژوهش تاکید دارند و خودشان را می­کشند که «بابا‌ جان! اول پژوهش، بعد تصمیم»، دهن‌کجی بزرگی است به این «عزم ملی».

اما واقعا معضل فروش پایان‌نامه‌ها چقدر جدی است؟ نکند بیخودی داریم شلوغ می­کنیم؟!

ادامه گزارش همشهری جوان با نام" اسکناس های گالینگور شده" را اینجا بخوانید.

پ.ن :

این مطلع گزارش همشهری جوان است در مورد فروش پایان نامه ، چیزی که دوستان من و البته خود من در گیر آن بودیم و باید عرض کنم خدمتتان که یکی از بچه ها به همین روش پایان نامه اش را تحویل داد .ضرر نمیکنید اگر گزارش را کامل بخوانید.

چون ارزشش بیش از یک لینک بود و اینکه مبتلا بهش بودیم ، کامل آوردم.

ثبت شده  در ساعت 15:0 | لینک  |