تبليغاتX
مدیریت - سال آخر
نوشته هایی از سال آخر دانشجویی در دانشکده مدیریت آزاد تهران جنوب

سیب - سارا -انار -امین - باران

آب بنویس خط تیره نان

سیب - سارا -انار -امین - باران

روز تکرار گریه-گونه ی من

گل رنجور ژاله در گلدان

چون کتاب امانت کبری

خیس- خسته- خمیر بی سامان

حسنک شد وزیر و حیوانات

مانده اند همچنان در غم نان

بارها گرگ گله مان را برد

وای از این دروغگو چوپان

دست در دست هم زدیم به مهر

میهن اما نگشت آبادان

سینی سیب خالی ام امروز

شده آئینه ی گذشت زمان

حاصل جمع هرچه کودکی ام

ضرب در دوره ی دبیرستان

سرنوشت مرا چنین بنویس

درد - غصه - سه نقطه - بی پایان

ثبت شده  در ساعت 21:52 | لینک  | 

 

:: برای آن استاد محترم که ادعای سواد و روشنفکری دارد و معتقد است برای تغییر و تحول باید کتابش را که روی آن عکس خودش چاپ شده در دست گرفت و در دانشگاه قدم زد .و با تمام این احوال تفکر اقتصادی اش ، سرمایه داری ست.

 

"سربازان بی جیره و مواجب سرمایه داری جهانی از کارای تخصیص این نظام و رفاه و ثروت ناشی از کیک بزرگ تولیدی آن دفاع می کنند. در چارچوب موازین نظام سرمایه داری که همواره منویات صاحبان منابع را حداکثر میکند و مواجب زیردستانشان به گونه­ای تعیین می شود که خدشه­ای بر امپراطوری صاحبان سرمایه وارد نشود، نظام بازار آزاد به همه سهمی اختصاص می دهد. ساکنان شمال بر سرمایه انسانی خود می افزایند و ساکنان جنوب نیز به بردگان شمال تبدیل می شوند. امروزه کودکان پرولتاریای سرمایه داری فراصنعتی هستند. ما نیز با سرعتی سرسام آور به این سمت می­رویم.

ذوق بهره­مندی از مواد درسی پیچیده و vulgar  آنچنان ذهن اقتصاددانان ایرانی را مسخ نموده که چشم بر واقعیت بسته و غرق در آگاهی کاذب القایی نظام سرمایه­داری جهانی به تمجید از این تباهی و از خود بیگانگی پرداخته­اند. این دوستان حتی به برهان گودل نیز توجه ندارند که هیچ سیستم نظری آنقدر کامل نیست که بتوان با مفادش از آن دفاع کرد، بلکه سپهری فرانظری برای دفاع از سیستم­های نظری مورد نیاز است.

امروزه کودکان و دختران ایرانی به قلب رفاه قاچاق می­شوند تا هرزگی بی­پایان شیخ نشینان را ارضا کنند و دست آخر با هزار بیماری و بدبختی به ایران بازگردند. البته از منظر اقتصاد کلان اینان در آنجا مزد گرفته و این مزد به عنوان خالص دریافتی عوامل تولیدی در حسابهای ملی منظور خواهد شد!!!

دوستی در دانشگاه می­گفت آموزش اقتصاد همانند آموزش اژدها کشی است. به شما یاد می­دهند که انواع مختلف اژدها را چگونه باید کشت و حال آنکه در دنیای واقعی شما هرچه جستجو کنید، اژدهایی نخواهید یافت و تنها راه چاره این خواهد بود که دانش شکار اژدها را بسط داده و مدلهای رنگارنگ ریاضی بر آن وارد کنید تا رنگ و لعاب علم گیرد (حال آنکه ملاک علمی بودن چیز دیگری است) و آن را به دیگران آموزش دهید تا بر ارتش ذخیره اژدها کشان افزوده گردد."

پ.ن : ناگفته نماند هنوز کسی نمیتواند ادعا کند که موضع این استاد را در مورد عنوانی خاص میداند چرا که این استاد روشنفکر ما محافظه کار تر از این هاست.

ثبت شده  در ساعت 1:2 | لینک  | 

       راه پله های دانشکده

از بالای پله ها نگاه می کردم . رسیده بود به پیچ پله . با همان چهره نزدیکش به صورت " گربه ها " و طریقه راه رفتنش که قدم ها را گشاد گشاد بر می داشت...
به خاطر آن همه خاطره بد مقصر بود . برای آن پشت پا زدن ِ به رفاقت مقصر بود , به خاطر آن خیانتش در رفاقت مقصر بود...
از بالای پله ها نگاه می کردم . من ِ همیشگی می خواست که نگاه نکند , سرش را بیندازد پایین و نگاه نکند ؛ فرار کند , به همان روش همیشگی که وقتی نفرتش می گیرد , نه می تواند طرف را نگاه کند و نه می تواند او را به اسم کوچک صدا بزند و نه در اتمسفری که او تنفس می کند , تنفس کند . من ِ غیر همیشگی اما , می خواست کاری کند ...
آنجا منتظر او نبودم , ناغافل بود , قصد نداشتم حرفی بزنم , حرفی نمانده بود ...قصدم فقط انجام یک بازی کوچک و خشن بود , همین ...
برگشتم و عمیق نگاهش کردم , مستقیم , رک زده و خالی ... یک لحظه پا سست کرد , شروع کرد به پرسیدن چیزی از کنار دستی ام , نگاهش می کردم , عمیق , ثابت , با آن نگاه هایی که هیچ حرفی برای گفتن نداشتند , هیچ رنگی نداشتند... به لکنت افتاده بود , گیج و وحشت زده شده بود و من کاری نمی کردم جز نگاه کردن ... او همچنان با وحشت از بغل دستی من پاسخ سوالی که کرده بود را می شنید و به زحمت نگاه هایش را که بی اراده به سمتم منحرف می شدند اداره می کرد و من کامل برگشته بودم طرفش و با آن نگاه های سفید , فقط نگاه می کردم . کودک ترس خورده بی پناهی بود که دلش یک فرار قطعی و پر شتاب می خواست ... بازی من دیگر تمام شده بود !

*از وبلاگ لیلی نیکو نظر / با تیتر "game is over!"

ثبت شده  در ساعت 11:35 | لینک  | 

         عکس از ساتیار امامی / بهشت ِ با هم خوب بودن...

استاد* داستانی را تعریف میکند راجع به بهشت و جهنم (میگوید در مقاله ای خوانده) :

کسی قبل از اینکه به حساب و کتاب اعمالش برسند با خود میگوید ببینیم این جهنم و بهشت که میگویند چیست؟

 

دیوار جهنم را بالا میرود ، می بیند یک دشت وسیع هست که مردم در جمع های چند نفری به دور یک آتش نشسته اند که روی آن دیگ های آش قرار دارد ...دست همه اینها قاشق های بسیار بلندی است طوری که وقتی قاشق را به دیگ میبرند تا چیزی بخورند اصلآ تا به خودشان بیایند کل آش روی زمین میریزد ...این قضیه در مورد همه شان صادق است

پس هیچ کدام هیچ چیز نمیخورند...

 

دیوار بهشت را بالا میرود ، میبیند یک دشت وسیع هست که مردم در جمع های چند نفری به دور یک آتش نشسته اند که روی آن دیگ های آش قرار دارد ...دست همه اینها قاشق های بسیار بلندی است ]دقیقآ مثل جهنم[ فقط یک تفاوت وجود دارد (یک تفاوت مهم ) اینها به جای اینکه قاشق را به دهن خودشان ببرند ، هر کدام قاشق به دهن دیگری میگذارند....پس همه آنها به اندازه خودشان میخورند...

 

شما فکر میکنید غیر از این بهشت و جهنمی وجود دارد؟

 

پی نوشت :

میگویند امروز تقریبآ در هیچ کجا نمیتوانید عقاید ملاصدرا در مورد مسئله قیامت (بهشت و جهنم ) را بخوانید .نمیتوانید راحت به منابعش دست پیدا کنید.ملاصدرا میگوید این آب روانی که از شیر سفیدتر و از عسل شیرین تر است در این جهان ماده امکانپذیر نیستاصلا ماده نیست و وقتی ماده نیست پس موجود نیست پس باید در فضایی دیگر دنبال چیز دیگری باشیم.

میخواهید فضای فکرتان از بهشت و جهنم تعریف شده  ی  کلیشه ای خارج شود بروید دنبال اینکه اصلا اگر قرار بود این اتفاقات بیافتد و این بهشت پر از خوراکی و این جهنم گرم و آتشی که روی همین زمین میتوانست باشد اما ما به دنیای دیگری میرویم و این ها قطعآ معانی دیگری پیدا میکند ....

 

*  استاد عزیز خانم سلیمانی ، که حقی بیشتر از چند واحد زبان انگلیسی بر من ( ما ) دارند...

ثبت شده  در ساعت 23:0 | لینک  | 

دروغ هاي متداول برخي پسران به دختران:

دروغ: بعدا" باهات تماس مي گيرم
معني: ديگه هيچ وقت منو نمي بيني

دروغ: اون دختر هيچ تيريپي با من نداره - ما فقط دوست معمولي هستيم
معني: باهاش رابطه دارم ولی به تو مربوط نيست

دروغ: من ت
و رو براي وجود خودت دوست دارم
معني: من فقط دنبال سکس هستم

دروغ: آخر اين هفته با دوستام داريم ميريم کوه
معني: داريم ميريم دختر بازي

دروغ: مي توني 5 هزار تومن بهم قرض بدي؟ تا آخر هفته بهت برميگردونم
معني: پولتو ببوس و باهاش خداحافظي کن

 


اين هم شايد بزرگترين دروغي باشد که تا به حال گفته شده


دروغ: قول ميدم تا زمانيکه مرگ مارو از هم جدا نکرده عاشقت باشم، باهات صادق باشم و ازت نگهداري کنم
.
معني: ازت ميخوام لباسامو بشوري، خونمو تميز کني، غذا برام بپزي، وقتي مريض ميشم ازم پرستاري کني، از بچه هام مراقبت کني، به دوستام و خـانوادم سـرويـس بدي . هر وقت بخوام ميـرم با دوسـتــام و دخـتـراي ديـگـه گـردش، هيچوقت پول بـهت نمي دم و هيچ کلمه خوشـحال کنـنده اي بـهت نخواهم گفت و هيچ کاري که براي تو جالب باشه انجام نخواهم داد
.

ثبت شده  در ساعت 0:22 | لینک  | 

خدای نکرده فکر نکنید اینجا دانشکده ماست ...نه هنوز به اینجا نرسیدیم ( به کجا؟؟!!)

پیش از تحریر :

دوست محترمی که اینجا را میخواند و خیلی علاقه مند به نگاه میانه و معتدل اش در زمینه های مختلف هستم در ایمیل برایم نوشته که مطلب قبلی ات نگاه کلی ندارد و یک طرفه هست برای همین این نوشته را در دنباله مطلب قبل بدانید .

 

چند وقت پیش عامه پسند نوشته بود :

فلسفه بعضی ها در آرایش مثل فلسفه ما و معلم نقاشی دبستانمان است که میگفت : جای سفید باقی نگذارید!!!

]حالا شده حکایت بعضی از این دختر های دانشکده [

 

:: به خدا من از این ها نیستم که بخواهم به سر و وضع بچه ها و دوستانم گیر بدهم و پاچه شلوار وجب کنم و برایم مهم باشد که مانتو فلان دختر  بالا یا پائین زانویش باشد و الخ.

من دیدگاه این دوست محترم (که دختری ست چادری) را دارم که میگوید کاری میکنند که ما هم از چادر پوشیدن بدمان بیاید چون آنها همه چادری ها را یکی و در یک جبهه میدانند؟! و فکر میکنند هر دختری که چادر میپوشد یا هر پسری که ریش میگذارد برای اظهار موافقت با هر عمل درست و نادرست دولت و حکومت است...

نه قضیه این است بعضی آزادی نمی فهمند ...و حدود را رعایت نمیکنند تا موضوع به گند کشیده میشود. به قول آن استاد : هر جایی قانون خودش را دارد و تو اگر پذیرفتی که دانشجویی باید قوانین دانشکده ات را برای ورود و خروج رعایت کنی .... حالا اگر چیزی نگفتند و کاری نداشتند تو باید با شنل ِ پوست پلنگی بیایی دانشگاه تا کار تو باعث شود ، جلوی دیگران را هم بگیرند ؟  یا اینکه اگر شب قرار است به پارتی و مهمانی بروی از صبح با آرایش ِ مخصوص شب بیایی ؟!!

یا تویی که دانشجوی پسر این مملکت هستی ، باید بیشتر از یک دختر ، جلوی آینه  وقت صرف موی رنگ کرده و ابروی برداشته ات کنی ؟ بابا جان هرچیزی حدی دارد چه گیر دادن حراستی ها و چه شمایل محترم تو دانشجوی عزیز !
ثبت شده  در ساعت 21:34 | لینک  | 

دوباره این حراستی ها شروع کردن به گیر دادن ... بچه ها را به بهانه کارت جلوی در نگه میدارند

حکمت این گیرهای گاه و بیگاه را نمیدانم

اینکه کارشان فصلی است / از بیکاری گیر میدهند / میخواهند نانشان حلال باشد و....   نمیدانم

در زمستان مینشینند توی ان اتاقک شیشه ای و به زور پنجره را برای جواب دادن باز میکنند

اما روزهایی که هوا خوب هست سعی میکنند خوبی آن روز به دهن بچه ها خوش نیاید و تلاش شان را میکنند که برای بچه ها روزی مثل همیشه  " بد " بیافرینند .

خب پسرها از بابت گیردادن و نگه داشته شدن و سوال و جواب خیلی راحت ترند

دختر ها که همیشه موضوعی برای گیر دادن به آنها وجود دارد و  حتی بعضی مواقع راهشان نمیدهند

از رنگ موهایشان گرفته تا مارک کفش شان

اما سوال جدی و اساسی من  این است که با این کارها سعی دارند به چه چیز دست پیدا کنند؟

آیا قرار است ما دانشجوها با این کارها متنبه بشویم ؟ و اصول و قوانین ورود به دانشکده را رعایت کنیم؟

آن ضرب المثل هست که میگوید : "حرمت امامزاده را اول از همه متولی باید نگاه دارد ..."

اینجا کاملآ مصداق دارد . وقتی اساتید محترمی مثل آقای x و z  در دانشکده هستند که خود مسولین بهتر از من وضعشان را میدانند چرا به دانشجو گیر میدهند؟

اگر استاد موهای سفیدش را پَر کلاغی (به قول بچه ها کَر پلاغی ) رنگ کند زشت است یا دختر بیست و دوساله موهایش را رنگ کند ؟

استاد اگر حرف های تحریک کننده بزند بد است یا دو دانشجوی جنس مخالف  در حیاط با هم حرف بزنند ؟

ثبت شده  در ساعت 20:46 | لینک  |