در کتاب " Built for growth " در مورد مكان يابي براي ايجاد شعبه هاي قهوه فروشي استارباكس نوشته اين است: استارباكس شعبه هاي خود را نزديك خشكشويي ها و ويدئو كلوپ ها تاسيس مي كند.حدس مي زنيد چرا اينكار را مي كند؟ مردم اروپا و آمريكا عادت دارند كه صبح اول وقت قبل از اينكه سر كار بروند لباس هايشان را به خشكشويي بدهند و براي اين كار وقتي را اختصاص مي دهند. هم مي توانند بعد از اينكه لباس ها را تحويل دادند در قهوه فروشي بشينند و قهوه و صبحانه بخورند و هم مي توانند قهوه شان را بگيرند تا در راه يا در دفترشان بخورند.
اصولا رفتن به ويدئو كلوپ ها هم در وقت اضافي و اوقات فراغت انجام مي شود و مشتريان ويدئو كلوپها به اندازه كافي فرصت دارند تا قهوه اي بنوشند يا سر راهشان بگيرند و به خانه ببرند و فيلم ببينند.
راستي هيچ مي دانيد كه در حال حاضر استارباكس حدود 9هزار شعبه دارد. هر روز 3 شعبه جديد در دنيا افتتاح مي كند و برنامه اش اين است كه تعداد شعباتش را به 30 هزار برساند؟

ـ اجازه بديد کمکتون کنم.
ـ نه! خيلی متشکر. خودم میتونم.
ـ اين جعبهها واسه شما سنگينه. اذيت میشيد.
- نمیخواد. خودم میبرم. تا ايستگاه سرويس راهی نيست.
ـ پس بذاريد يکیشو من بيارم، اون يکی رو خودتون بياريد. نترسيد، نمیذارم مثل ِ تو فيلمها بشه!
ـ میتونم بدونم توش چيه؟ فوضول نيستما! فقط میخوام بدونم چيه که اينقدر سنگينه.
ـ کتابه. مثل اينکه خيلی اذيت شديد. باعث زحمت شدم.
ـ نه! گفتم که، فقط میخواستم بدونم چيه. راستی، اين همه کتاب رو چهجوری آورديد دانشکده که حالا داريد میبريد؟
ـ واسه سوالتون نگفتم. از نفسنفس زدنتون مشخصه که سنگينه. همهرو که يهجا نياوردم. همکلاسیها برام جمعشون کردن. حالا دارم میبرم خوابگاه. واسه پروژهام.
ـ خوب آره. سنگين که هست. پس حق داشتم که نذاشتم همهرو تنهايی بياريد.
ـ راستی، چرا گفتيد نمیذاريد که مثل فيلمها بشه؟ چی رو نمیذاريد؟
ـ هه! خوب ديگه. توی فيلمها، هميشه يه دختر هست که وسايلش میريزه و پخش ِ زمين میشه يا يه سری وسايل سنگين داره که حملشون براش مشکله. اون وقت، يه پسر میآد تا کمکش کنه. دختره میگه: نمیخواد. پسره اصرار میکنه. بعد نگاهشون توی هم گره میخوره. تو همين لحظه موسيقی فيلم هم شاعرانه میشه و دوتايی يکدل نه، صد دل عاشق هم میشن. بعد، وقتی که پسره تا در ِ خونه دختره وسايلش رو میبره، موقع خداحافظی، يا به دختره پيشنهاد ازدواج میده، يا دختره، پسره رو دعوت میکنه به خونهاش تا به پدر و مادرش معرفیاش کنه. بستهگی داره که کارگردان چقدر بخواد فيلم رو کش بده!
ـ شما بايد نويسنده میشدید.
ـ خوب آره. من خيلی چيزها بايد میشدم که نشدم.
ـ مثلا؟
ـ مثلا آدم. چرا میخندی؟!
ـ شوخی میکني؟ مگه الان... ببخشيدا...
ـ نه! نيستم. من غلط بکنم که آدم باشم!
ـ ایبابا. آخه واسه چی؟ حالا چی هستيد؟
ـ حدس بزن! بيشتر شبيه کدوم جانور هستم؟
ـ شير؟
ـ نه!
ـ چرا میخندی؟! گربه؟
ـ تو میخندی، منم خندهام میگيره. نه!
ـ عقاب؟ ببر؟ خوب يه راهنمايی کن.
ـ درنده و وحشيه. آخرش هم به اصلش بازمیگرده، گرچه با آدمی بزرگ شود!!!
ـ گرگ؟!
ـ آره. چيه؟ ناراحتی از اينکه يه گرگ داره تو حمل وسايلت کمکت میکنه؟
ـ نه، ولی... حالا چرا گرگ؟
ـ چرا گرگ نه؟
ـ هه! بايد فيلسوف هم میشدی.
ـ گفتم که. خيلی چيزها بايد میشدم که نشدم. راستی، من سجادم.
ـ منم نگين.
ـ میدونم.
ـ میدونی؟
ـ خوب آره. چندبار که رفقات صدات میکردن، شنيدم.
ـ خوب، ديگه از من چی میدونی؟
ـ چيز زيادی نمیدونم. جز رشته و سنوسال و اين جور چيزها. ناراحت شدی؟
ـ نه!
ـ آخه يه جور خاصی پرسيدی «ديگه از من چی میدونی».
ـ نه، نه! راستی، تو سيگاری هستی؟
ـ آره. بوی سيگار میدم؟
ـ نه. قبلا ديده بودمت که سيگار میکشی. چرا نمیذاری کنار سيگار رو؟
ـ چرا بايد بذارم کنار؟
ـ از سرطان نمردن، دليل کافی نيست؟
ـ لازمه. اما کافی نيست. میخوای همين الان، مثل توی اين سريالها بسته سيگارم رو در بيارم و جلو دوربين مچالهاش کنم؟!
ـ اگه بکنی که عاليه. ببينم، فيلم زياد نگاه میکنی؟ خستهات کردم. بيا جعبههامون رو عوض کنيم.
ـ نه! لازم نيست. ديگه داريم میرسيم به ايستگاه. آره، فيلم زياد نگاه میکنم.
ـ بيشتر چهجور فيلمهايی؟
ـ همهجور. البته عاشقانه کمتر نگاه میکنم.
ـ چرا؟
ـ بيشتر از فيلمهای واقعبينانه خوشم میآد.
ـ مگه عشق واقعبينانه نيست؟
ـ نه برای من!
ـ يعنی به عشق اعتقاد نداری؟
ـ چرا دارم. اما دوست دارم فيلمهايی که میبينم، به دنيای خودم نزديک باشه. از ايستگاه به بعد مطمئنی که میتونی تنهايی اينها رو ببری؟
ـ آره. سرويس يه راست میره خوابگاه. اونجا هم بچهها هستند. واسه ترم بعد چند واحد برداشتي؟
ـ من تموم کردم. امروز هم آخرين روزيه که اومدم دانشکده.
ـ يعنی ديگه دانشکده نمیآی؟
ـ نه. کارهام تموم شده. راستی، تو چهجور فيلمهايی نگاه میکنی؟
ـ من فيلمهای احساسی رو خيلی دوست دارم.
ـ خيلی خوبه.
ـ تو که گفتی خوشت نمیآد؟!
ـ واسه تو گفتم خوبه. لابد شبيه دنيای خودته.
ـ شايد.
ـ سرويس هم اومد. با من ديگه کاری نداری؟
ـ خيلی باعث زحمت شدم. ببخشيد.
ـ اين چه حرفيه؟ اگه میخوای، کمکت کنم ببريشون تو اتوبوس.
ـ نه، متشکر. بچهها هستند.
ـ پس خداحافظ.
ـ خداحافظ.
کلاس انقلاب آقای دکتر فلانی به لعنت سگ هم نمی ارزد. آن هم بعد از 4 درس سه واحدی و تخصصی .
پس پیشنهاد آن رفیق خوب را پذیرفتم و برای بار دوم رفتیم خانه تا یک فیلم را با هم ببینیم و چه چیز بهتر از امتیاز نهایی.
حالا دریافت و مینیمال شده فیلم را از زبان رفیقی دیگر میگذارم اینجا تا شما هم بدانید گاهی پیشنهاد های بی شرمانه رفقایتان در مورد پیچاندن کلاس را قبول کنید و وودی آلن را به آقای دکتر فلانی ترجیح دهید/
این هم مینیمال :
"آن کسی که گفت من ترجیح میدهم آدمِ خوششناسی باشم، تا یک آدمِ خوب، تهِ زندگی را دیده بود. فکر کردن به اینکه خیلی چیزها را آدم نمیتواند کنترل کند، وحشتناک است. تویِ یک مُسابقه، لحظهای هست که توپ میخورد به تور و یک لحظه ممکن است برود جلو، یا برگردد عقب. اگر شانست خوب باشد، میرود جلو و برنده میشوی و شاید هم نرود و بازنده بشوی."
:: کلیه پیشنهادهای شما برای هفته های بعد پذیرفته میشود البته اگر اسکارلت یوهانسن هم داشته باشد که دیگر با سر و چشم پذیرفته میشود.

استاد می شود بگوئید به چند تا از اینها می گوئیید 20 نفر ؟
استاد می شود بگوئید این به قول شما جوجه ها چرا اعتراض میکنند ؟
استاد می شود بگوئید به این ادای چپ ها چرا اجازه ورود به سالن سخنرانی پرزیدنت نمیدهند ؟
استاد نکند خدای نکرده خودتان را به خواب زده باشید ؟
استاد نکند فقط بلدید تا بیست بشمارید ....!
* استاد درس انقلاب دانشکده معتقدند مخالفان بیست جوجه هستند که ادای چپ بودن در می آورند و می فرمودند که دانشجوی چپ باید بگوید : " مرگ بر آمریکا " .... صلوات دوم رو :)
اقتصاد مرسوم :
دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو می فروشين و يه گاو نر می خرين ... به تعداد گاوهای گله ء شما افزوده ميشه و اقتصاد رشد می كنه ... پول براتون همينطور سرازير ميشه و می تونين به بازنشستگی و استراحت بپردازين ...
اقتصاد هندی :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو می پرستين و عبادت می كنين!
اقتصاد پاكستانی :
هيچ گاوی ندارين ... ادعا می كنين كه گاوهای هندی مال شما هستن ... از آمريكا طلب كمك مالی می كنين ... از چين طلب كمك نظامی می كنين ... از انگليس هواپيماهای جنگی ... از ايتاليا توپ و تانك ... از آلمان تكنولوژی ... از فرانسه زير دريايی ... از سوييس وام بانكی ... از روسيه دارو ... و از ژاپن تجهيزات ... با تمام اين امكانات گاوها رو می خرين و بعد ادعا می كنين كه توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتين!
اقتصاد آمريكايی :
دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو می فروشين و دومی رو تحت فشار مجبور می كنين كه به اندازه ء ۴ تا گاو شير توليد كنه ... وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می كنين ... تقصير رو گردن يه كشور گاودار ميندازين و بعد طبيعتا" اون كشور يه خطر بزرگ برای بشريت به حساب مياد ... يه جنگ برای نجات جهان به راه ميندازين و گاوها رو به چنگ ميارين!
اقتصاد فرانسوی :
دو تا گاو ماده دارين ... دست به اعتصاب می زنين چون می خواين سه تا گاو داشته باشين!
اقتصاد آلمانی :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو تحت مهندسی ژنتيك قرار ميدين ... بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می كنن و ماهی يه وعده غذا می خورن و خودشون شيرشون رو می دوشن!
اقتصاد انگليسی :
دو تا گاو ماده دارين ... كه هر دو تاشون گاو ديوونه هستن! ﴿جنون گاوی دارن!﴾
اقتصاد ايتاليايی :
دو تا گاو ماده دارين ... نمی دونين كه اونها كجا هستن ... پس بيخيال ميشين و ميرين سراغ ناهار و شراب و استراحتتون!
اقتصاد سوييسی :
۵۰۰۰ تا گاو ماده دارين ... هيچكدومشون مال خودتون نيستن ... از كشورهای ديگه پول می گيرين كه دارين گاوهاشون رو نگه می دارين!
اقتصاد ژاپنی :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو از نو طراحی ژنتيكی می كنين ... هيكل گاوهاتون يك دهم اندازه ء طبيعی ميشه و ۲۰ برابر معمول هم شير توليد می كنن ... بعد شونصد تا كارتون و عكس برگردون و آدامس با شخصيت گاوهاتون با چشمهای درشت می سازين و اسمش رو ميذارين Cowkemon و توی تمام جهان پخش می كنين و می فروشين!
اقتصاد روسی :
دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو می شمرين و متوجه ميشين كه ۵ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره می شمرين و می فهمين كه ۴۲ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره می شمرين و متوجه ميشين كه ۱۷ تا گاو دارين ... يه بطری ودكای ديگه باز می كنين و به خوردن و شمردن ادامه ميدين!
اقتصاد چينی :
دو تا گاو ماده دارين ... ۳۰۰ نفر آدم دارين كه گاوها رو می دوشن ... بعد ادعا می كنين كه سيستم استخدامی و شغلی كاملی دارين و توليدات گاويتون در سطح بالايی قرار داره و هر كس رو هم كه آمار واقعی رو بيان كنه بازداشت می كنين!
اقتصاد ايرانی :
دو تا گاو ماده دارين كه هر دو تاشون از باباتون به ارث رسيده ... يكيش رو دولت بابت عوارض و ماليات و خمس و زكات و سهم صدا و سيما و سهم بنياد های مختلف و ............. و غيره ضبط می كنه ... دومی رو هم قربونی می كنين و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و ............. و غيره می كنين! ... و اقتصاد كماكان فلج می مونه
سالهای دانشجويی پر از خاطره است. دانشجويی را يادم است كه روز ثبت نام از نا و نفس افتاده بود و كنار ديوار روی زمين ولو شد و گفت «همه جا واحدها را سال بالايیها بردهاند. هفتاد و هفتیها.» بعد باز گفت «حالا صبر كن. من هم بالاخره هفتاد و هفتی میشوم.»
دانشجويی را يادم است كه سر كلاس معارف خيلی بحث میكرد. استاد نمرهی پايان ترمش را كه اعلام كرد، نه و نيم بود. اعتراض كرد. سر تا سر ورقهاش پر بود از خط قرمز و اين جمله كه «در كتاب اين طور ننوشته است.» نه و نيم كه ده شد، تحقير به اوج رسيد و استاد حس كرد انتقام يك ترم بیسواديش را از دانشجو گرفته است.
دانشجويی را يادم است كه دهنش را گرفتند و از مراسم بيرون بردند، تا نتواند فرياد بزند.
دانشجويی را يادم است كه در تحصن كف ساختمان ابن سينا نشسته بود. كارگران تاسيسات را آورده بودند كه دور تحصن را بگيرند و بزنند. يك نفر برای دانشجو پيغام آورد كه «دستهكلنگها را زير آبسردكن ببين. اگر نرويد میزنندتان.» دانشجو بغضش را فرو داد و گفت «اگر جرات دارند، پا پيش بگذارند. آن وقت میبينند كی میزند و كی میخورد.
دانشجويی را يادم است كه بلند شد، از استاد اجازه گرفت و يك ربع ساعت هر چه در يك ماه و نيم از استاد ديده بود – و ديگران در طول ترمها ديده و كشيده بودند – شمرده شمرده گفت و از كلاس بيرون رفت و درسش را حذف كرد.
دانشجويی را يادم است كه از موهاش گرفته بودند و روی زمين میكشيدند. تاوان اعتراض به وضع آموزشی دانشگاه صنعتی شريف.
دانشجويی را يادم است كه يك ماه ناپديد شد. وقتی آمد دستش را بسته بود و لاغر شده بود. میگفت «دستم لای در حمام مانده است.
دانشجويی را يادم است كه هر روز با دوستانش تا خانه میرفت. گفته بودند میكشندش.
دانشجويی را يادم است كه در پارك لاله جسدش را پيدا كرده بودند. سرش روی سينهاش بود و رودههاش كنارش. بعد از مرگش كمد خوابگاهش را كه باز كردند، يك كيسه گرد سفيد تويش بود.
دانشجويی را يادم است كه شب وقت رفتن به خوابگاه، توی پسكوچه با چاقو روی شكمش يادگاری نوشته بودند. فردا تمام پسكوچههای اطراف خوابگاه پر از دانشجوهايی بود كه فرياد میزدند. پيرمردهای محل جوانك چاقوكش را دستبسته آوردند.
من دانشجوهای زيادی را يادم است. گاه خودم آن دانشجو بودهام. گاه خودم آن كه نبايد میبودم بودهام. گاه تنها شاهد بودهام. گاه تنها شنودهام. حالا پس از آن همه سالهای تلخ؛ پس از آن كتككاریهای خفن با حراستیها؛ آن تريبون آزادها؛ آن شبنامهها و روزنامهها؛ آن بحثهای تا نيمهشب بر سر هيدگر و كانت و پاپر و فوكو و رنه گنون؛ پس از روزهايی كه گاه مرگ درشان آرزويی شيرين بود برای خلاصی از شر نامردمان روزگار، میبينم اين همه تلخی به من چيزی آموخت. من آموختم كه پاسخ همهی نامردمان را با بودنم و با شاد بودنم بدهم. آن رئيس دانشگاه، آن مامور حراست، آن نااستاد، آن ناهمدرس، آن وحشی خيابان، آن گيس به دست، آن دستبنددار ناروا و هر كس كه در جای خود نبود و چشم ديدن من و آن ديگری را نداشت چون دانشجو بوديم، همه را بودن و شاد بودن ديوانه میكند، به مرگ و بدتر از مرگ میكشد.
پس؛ بچهها شاد باشيد. روزتان مبارك. کوروش علیانی
در کلاسی ترم دوم یا سوم که استاد فضا را باز گذاشته بود آنقدر کنفرانس دادم که بچه های ترم بالا میگفتند: "تو چقدر حرف داری برای زدن!" منظورشان این بود که زیاد زر میزنم.(با عرض معذرت)
هر جلسه که استاد میگفت : هفته بعد نوبت کیست برای کنفرانس من دستم را بلند میکردم که استاد نوبتی را هم به من بدهد ؛ البته بچه ها هم نامردی نمیکردند و تقریبآ کمتر کسی داوطلب میشد
هفته های بعدی تا استاد میگفتند کنفرانس بچه ها میگفتند : فلانی ..لامصب به خودم هم کیف میداد.
تحت یک عنوان من در آوردی میرفتم جلوی کلاس و از هر چیزی میگفتم به جز از آنچه که باید؟!
حرفها طوری نبود که کسی خسته شود اما بچه ها نمیخواستند گوش کنند اوایل خب اذیت شدم اما بچه ها که تصمیم گرفتند گوش کنند از قضای روزگار بچه ها هم کم کم همراهم شدند عده ای مخالف و عده ای موافق می رفتیم و جواب یکدیگر را میدادیم ...
یادش بخیر
حالا چه شد که یاد این کلاس افتادم .قضیه این است که یکبار که قرار بود کنفرانسی را در جواب کسی ارائه کنم دیر از خواب* بلند شدم و خودم را متقاعد کردم که با آژانس به دانشگاه بروم و بار دوم امروز بود که قرار* مهمی داشتم ...
*قرار بود که درسی باشد که به وبلاگ هم کشیده شد ...!
پ.ن (شخصی) : عادت ندارم که بعضی چیزها رو زود قبول کنم ، یعنی اینکه احساس کرده بودم که من رو میشناسید و وبلاگ رو میخونید اما اصلا دوست نداشتم به روی خودم بیارم ، چون یه سری چیزا میخواستم بگم که شاید توی اون موقعیت بیانش راحت تر بود تا الان! :-) اما حالا که اینطوری شد .... از آشنایی با شما خوشوقتم.
چرا با مهندسي وداع خواهم کرد؟
محمد مروتي - دانشجوی مقطع کارشناسی برق دانشگاه صنعتی شریف- ورودی 80
در اولين روزي که وارد برق شريف ميشوي، يک دفترچه راهنماي مسائل آموزشي ميدهند دستت که بديهيات آموزشي دوران دانشجويي را در آن نوشته اند. انتهاي آن هم يک ليست از اعضاي هيئت علمي فراهم آورده اند که هر کدام از اساتيد را در يکي دو سطر معرفي کرده است.
همين ليست مختصر کافي است تا کم کم با اسامي دانشگاههاي معتبر دنيا آشنا شوي. در هيئت علمي برق شريف اسامي دانشگاههای برکلي، استنفورد، انستيتو تکنولوژي ماساچوست، کلتک، يو سي ال اي، ميشيگان، جورجيا تک، امپريال کالج لندن، تورنتو، اتاوا، گرونوبل، پلی تکنیک پاریس و.. با تناوب خوبي تکرار ميشوند و تو ميتواني مطمئن باشي که از هيئت علمي 50 نفره برق شريف، لااقل 20 نفر در دانشگاههاي خوب (1 تا 20 دنيا) درس خوانده اند.
اين فقط حکایت برق شريف است. برق تهران هم چيزي کم از اين ندارد. اضافه کنید به دانشگاههاي خوب ديگر در تهران و اصفهان و .... تازه همه اينها ميشود اعضاي هیئت علمي مهندسی برق، یعنی یکی از رشته های مهندسی کشور...
حکايت ديگري هم در اين مملکت هست که بیشتر به تراژدي شبيه است. همين الان از دوستي که با فضاي آکادميک اقتصاد کشور آشناست پرسیدم ده نفر اول اقتصاد کشور به نظر تو چه کساني هستند؟ براي من خيلي دردناک بود که مجبور شد براي تکميل ليست 10 نفره از مرحوم نوربخش که مدتهاست زنده نیست، اسم ببرد!
ميتوان به جرات ادعا کرد که در کل ايران حتي 10 نفر که در بيست سال اخير از 20 دانشگاه اول دنيا دکتراي اقتصاد گرفته باشند، نداريم. يعني اگر فرض کنيم براي جاهايي مثل وزارت اقتصاد و بانک مرکزي و مرکز پژوهشهاي مجلس و سازمان مديريت و برنامه ريزي کشور و وزارت بازرگاني و امثالهم لااقل يک نفر که با اقتصاد دنيا آشنا ياشد لازم است، به هر کدام کسري از يک اقتصاددان خوب می رسد!
اين را بيافزاييد بر اينکه پروژه تدوين استراتژي توسعه صنعتي کشور، به تنهايي 50 نفر متخصص لازم دارد. دانشگاه شريف و تهران و شهيد بهشتي و علامه طباطبايي و ... هرکدام لااقل 10 تا عضو هيئت علمي خوب لازم دارند و هر یک از وزرا و سازمانهای تجاری بزرگ و بانکها و بیمه ها و... به مشاورهای اقتصادی خبره نیاز دارند و قس عليهذا...
يعني با يک حساب سر انگشتي ميتوان فهميد که در مملکت ما براي 100 نفر اولي که بروند اقتصاد بخوانند و برگردند فرصتهاي شغلي خوبي در حد وزارت اقتصاد يا معاونت رييس جمهور يا در بدترين حالت استاد دانشگاه شريف و تهران وجود دارد! از لحاظ مسائل مالي هم که فکر نميکنم کسي ترديد کند که وقتي چنين تقاضاي وحشتناک زيادي وجود داشته باشد، عرضه کم، چه رقم هایی را پیش می کشد...
مديريت به گمانم وضع بهتري دارد اما در ساير رشته هاي علوم انساني وضع از اين هم بدتر است آن قدر که تصور موضوع تقريبا ناممکن است. تا جايي که من ميدانم به زحمت 5 نفر در حسابداري دکتراي درست و حسابي دارند. در حقوق، علوم سياسي، جامعه شناسي، فلسفه، روانشناسي، علوم تربيتي و آموزش، تقريبا وضع اينگونه است که هر گرايشي عملا قائم به فرد است! يعني اگر فلان استاد سکته کند، گرایش بهمان، آن سال دانشجوی فوق لیسانس نمیگیرد! با مرگ دکتر قاضی، حقوق اساسی در دانشکده حقوق منقرض شد. علوم سیاسی دانشگاه تهران به واسطه دکتر بشیریه زنده است و همه منابع فارسی گرایش انسان شناسی رشته علوم اجتماعی از زیر دست دکتر فکوهی گذشته است و مدیریت تکنولوژی با نام دکتر آراستی عجین است. وقتی چنین وضعی بر علوم انسانی مملکت حکمفرماست، بی تردید کسی که در علوم انسانی اندکی سرش به تنش بیارزد و بتواند خوب کار کند، هم از لحاظ موقعیت اجتماعی و هم از لحاظ مالی وضع خوبی خواهد داشت. این البته فرع بر اصل بودن این رشته هاست! چه به زعم من آن چیزی که برای جامعه اساسیتر است علوم انسانی است.
ناگفته پیداست که ضعف کشور در این رشته ها و در نتیجه ناکارآمدی افراد سطح متوسط این رشته ها باعث بی اعتمادی جامعه به توانایی آنها برای پاسخگویی به نیازهای اجتماع شده است و از این روست که جامعه از آنها ناامید شده و در نتیجه آنها موقعیت اجتماعی و اقتصادی مناسبی ندارند. برای همین است که عموم افرادی که در این حوزه ها کار میکنند، ناراضی اند اما نکته اساسی بحث اینجاست که اگر کسی توانست از سطح متوسط فراتر رفته و جزء افراد طراز اول شود، نیازهای بیشماری در جامعه وجود دارد که برای برطرف کردن آنها به رشته های علوم انسانی نیاز هست و کسی که بتواند شایستگی خویش را نشان دهد موقعیت خوبی خواهد یافت.
خلاصه کنم: به نظر من تحصیل در رشته های علوم انسانی و استراتژیک، در وضع کنونی کشور، هم به نفع جامعه است و هم به سود هرکس که به صورت جدی وارد این حوزه ها شود. از همین رو است که من اینک در پی آنم که مهندسی را ترک کنم و نمیدانم بعدها از کجا سر درآورم....
در پی اقدام یکباره و ناگهانی دانشگاه در مورد جداسازی سلف دانشکده قلهک ، دانشجویان در پی اقدامی خودجوش دست به اعتراض زدند و از ورود به سلف خودداری کردند.
به همین دلیل پس از مدت 30 دقیقه و با حواشی و اتفاقات مختلف* ، و پا در میانی بعضی دانشجویان این جریان پایان یافت و قرار شد تا اطلاع ثانوی روال به حالت عادی خودش و به شکل قبل باز گردد.
ثبت شد در تاریخ دوشنبه 5/9/86 به احترام همه دانشجویان دانشکده که ....
* شرح این اتفاقات و حواشی را میتوانید از خانم رادیو پیام دانشکده که مسئول زردبازی در دانشکده است بخواهید!
مُرد دیگر، آدمها میمیرند، سکته میکنند یا زیر ماشین میروند، گاهی حتی کسی عمدا از بالای صخرهای پرتشان میکند پایین. اینها، البته مهم است، ولی مهمتر همان نبودن آنهاست، اینکه آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالیشان میماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریهاش میگیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.*
*آینههای دردار ، هوشنگ گلشیری
پ.ن : علیرضا جان از طرف همه آنها که دوستت دارند میگویم که ، سخت است اما زندگی همین است .
میدانیم که تو تحمل میکنی و صبر و صبر و صبر ....جای خالی پدر را تو برای مادر و خواهرت پر کن .
فکر کنم دفعهء اول سر کلاس بود که دیدمش . من داشتم با دقت به حرفهای استاد گوش می دادم که در مورد ژنوتیپ و فنوتیپ توضیح می داد ، یعنی مجموعه بهره ارثی که شخص از والدین خود به ارث می برد و آثار حاصل از اثرات ژنها تحت اثر محیط و این دو موضوعاتی ست که معمولا خیلی به آنها فکر می کنم و دلم می خواهد بتوانم در این مورد متبحر باشم و شاید هم توانستم دخل و تصرفی را در این زمینه ها کشف کنم که بتواند نوع بشر را در مقابل هر گونه نارسایی ایمن سازد. استاد در طول سخنرانیش چند بار با عصبانیت برگشت و به یکی از صندلی های ردیف عقب نگاه کرد. بالاخره طاقتش تمام شد، در ماژیک را بست و آن را با عصبانیت روی زمین انداخت و داد زد :" خانم ..." یادم نمی آید اسم و فامیلش را با هم صدا زد یا نه اما فکر می کنم که اسمش لیلا بود. من هم با عصبانیت برگشتم تا مثل استادم به دانشجوی خاطی که احیانا همکلاسی من هم بود نگاه کنم و دختری را دیدم با موهای مشکی و چشمانی که برق می زد و همزمان با فریاد استاد کتاب " روشنگری بی پایان" را روی میز گذاشت و عذر خواست. فکر کنم این لبخند و برق چشمها همانقدر که در من موثر واقع شد و باعث شد بتوانم برای اولین بار طعم عشق را حس کنم در استاد هم اثر کرد، چون بلافاصله برگشت و روی صندلیش نشست . چند دقیقه ای از کلاس در سکوت گذشت و در همان حال در درون من بزرگترین سر و صدای دنیا برپا بود؛ صدای بلند عشق که از عمق وجودم بیرون می آمد و باعث می شد فکر کنم تمام ذرات بدنم در حال ارتعاش است.احساس می کردم پیراهنم خیس خیس است و برخورد فلز سرد ساعت با مچ دست عرق کرده ام آزارم می داد. از سکوت کلاس استفاده کردم و برگشتم تا بتوانم بهتر او را ببینم . کتاب را روی میز گذاشته بود و دستهای باریک و لاغرش تقریبا روی آن رها بود و هر از چندی با لبه های کتاب بازی می کرد . سرش پایین بود ، سایهء مژگان بلندش روی گونه اش افتاده بود و چشمهایش پیدا نبودند. مانتو، شلوار و مقنعه مشکی تنش بود و طرهء موهای سیاهش که از زیر مقنعه درآمده بود از همهء سیاهی ها سیاه تر بود. سعی کردم همه اش را مثل یک تصویر به ذهنم بسپارم تا بعدا بتوانم بارها و بارها مرورش کنم و قلبم از این کارپر عشق شود. سرم را آرام برگرداندم و در همان حال نگاهی به پایین و کفشهایش انداختم تا اگر سر به زیر راه می رفتم و دیدمش بتوانم بشناسمش و صدای راه رفتنش را در ذهنم تصور کنم . کفشهایش هم مثل بقیه لباسش سیاه بودند. یعنی فکر کنم سیاه بودند و مات. شاید هم روشن بودند ویا شاید هم براق. نمی دانم " اوروسی" به پا داشت و یا " گالش " های سیاه براق... و همین کم حافظگی باعث شد از آن به بعد هر وقت توی حیاط دانشکده و روی زمین دنبالش گشتم پیدایش نکردم . اصلا از آن به بعد دیگر هیچ وقت ندیدمش و همه اش فکر می کنم که نکند لیلا را جای دیگری دیده باشم و یا شاید بهتر بود چشمهایش را بهتر به خاطر می سپردم که بتوانم پیدایش کنم. سر کلاسهایی که حضور و غیاب می کنند با دقت گوش می دهم تا نام لیلا را بشنوم اما هیچ لیلایی در لیست حضور غیاب نیست که همراه با آن شرم زیبای نگاهش جواب بدهد و بگوید که حاضر است. شاید اصلا اسمش لیلا نباشد ...
بخشی از داستان " انگار که اسمش لیلا بود..." نوشته لیلا معظمی
پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر
دانشجوي ا خراجي = مردي كه به زانو در امد
دانشجوي فارغ التحصيل= ديوانه ای از قفس پريد
دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس
دانشجوی عاشق = آواز قو
ازدواج دانشجویی = کلاه قرمزی و سروناز
دانشجوی دودره باز = پاپیون
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ
مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته
پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگ
يادگيري = قله قاف
پ.ن : آن وبلاگ کذایی و گروهشان که مشغول زردبازی و بازهای کودکانه در این دانشکده بودند ، توسط یک هکر ِ کلاه سفید به زمین زده شدند ...از این انسان محترم به نوبه خودم متشکرم.
