نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژالهبار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!
عکس از : آرش عاشوری نیا / باغ ارم -شیراز
:: یادداشت اختصاصی یک دانشجوی ترم اولی – ورودی 86- برای نشریه دانشجويي " فراق"
وقتي كه فهميديم بالاخره بعد از كلي مشقت و شب زنده داري به زور چاي و قهوه و... قبول شديم كلاهمون انداختيم آسمون هفتم و ديديم كه ديگه بايد كم كم بار سفر رو ببنديم و راهي مشهد بشيم. هنوز پامون به اولين خيابون نرسيده بود كه بهمون گفتند: به به! دانشجو هستيد ديگه، نه؟ خب... و هر دفعه 3برابر كرايه معمول رو ازمون گرفتند به بهانه اينكه وقتي درستون تمون شه پولدار مي شين... خلاصه بعد از كلي طي طريق به محل ثبت نام رسيديم و تازه اونجا بود كه فهميديم نه راه پس داريم و نه راه پيش.
تازه مي خواستيم با مسئولان محترم ثبت نام سلام عليك كنيم كه ديديم گفتن شبانه اي؟ هنوز پولتو واريز نكردي؟!!!! بدو برو بانك! براي گرفتن هر امضاء هم از مسئول يك قسمت بايد صبر مي كرديم تا وقت ناهار و نماز و چاي و خواب قيلوله شان سپري شود از اين مسايل كه بگذريم تازه مي رسيم سر مسايل اصلي و معيشتي يعني همان اسكان در خوابگاه و اينگونه بود كه گذر ما به امور دانشجويي افتاد كه آن ميرزاي زيرك خوابگاهها چماقي از شبانه بودن ساخت و دم به دم بر سر و پيكر نحيف دانشجويان فرود مي آورد كه شبانه را چه به خوابگاه؟ و در اين ميان از ما اصرار و از ايشان انكار. و بدتر از همه صحنه مظلوميت و غريبي دانشجويان ترم1 كارداني بود كه وحشت زده و متحير به اين قضايا مي نگريستند. و از آنجا كه چون چشمه كوچك ابرام نمايد در سنگ بزرگي نفوذ مي كند بعد از چند روز اين مشكل هم با استعانت خداوندگار دانشجويان به طرق مختلف رفع شد. البته فقط در حدي كه دانشجويي كنار خيابان نخوابد وگرنه از امكانات رفاهي خوابگاهها كه مرغان هوا درحال گريه و افغان بودند.
بعد از اين مسائل گمان برديم كه ديگر مشكلات تمام شده و ان شاءالله قرار است كه بالاخره دانشجو شويم و سر كلاس برويم. روز اول جمعيت كثيري در راهرو رويت شدند كه گمان برديم دانشجويان 2يا 3رشته مختلف هستند اما وقتي كلاس تشكيل شد ديديم كه اي دل غافل، همه آن دانشجويان همكلاسيهاي خودمان هستند و خوب طبيعتاً اين جمعيت كثير از ظرفيت كلاسها بيشتر بود و نتيجه اينكه نه تنها راندمان پايي ما پايين تر مي آمد بلكه در هر كلاسي حداقل 45دقيقه وقت صرف مي شد تا بچه ها جابجا شوند و هر كدام صندولي به دست وارد كلاس شوند. و تصور كنيد قضيه چقدر جالب خواهد شد وقتي اين جمعيت كثير بخواهد به آزمايشگاه بروند يا خداي نكرده واحد عملي ديگري برايشان ارايه شده باشد. آنگاه است كه با امكاناتي كه حتي براي يك چهارم اين جمعيت كافي نيست بايد خودتان را قلقلك بدهيد و يا دست به دامن روشهاي خنده درماني شويد تا مبادا وسط كلاس از شدت وخامت اوضاع صداي گريه تان بلند شود.
برنامه هاي كلاسي هم آنقدر منظم بود كه چشمتان روز بد نبيند، همان اولين كلاس هم به جاي كلاس مربوطه در آمفي تئاتر برگزار شد و راست گفته اند كه خشت اول چون نهد معمار كج، تا ثريا مي رود ديوار كج. و اين بود كه همچنان تا روزهاي آخر ترم كلاسها جابه جا مي شد البته دانشجويان كه حق اعتراض نداشتند عادت كرده بودند اما كاسه صبر اساتيد هم لبريز شد. اما! گفتم استاد و داغ دلم تازه شد چه بگويم كه جلسات اول هنوز خودشان را معرفي نكرده بودند كه هر كدام2-3 كنفرانس و تحقيق و مقاله به دانشجويان سپردند كه مبادا غير از كتابخانه وقت خويش را جاي ديگري سپري نمايند و همه اساتيد اعم از اينكه موضوع تدريس اختصاصي باشد يا عمومي هيچ مقاله اي را به فارسي نمي پذيرفتند و حتماً بايد مطلب اينترنتي باشد و اين علي الخصوص بر دانشجويان دور از وطن كه از رايانه و اينترنت مهجور بودند بس گران بود و خلاصه وقتي فهميدند كه بايد تن به تحقيق و تفحص بسپارند به كتابخانه هجوم بردند تا خود را در بحر علم غوطه ور سازند اما ديدند كه اي دل غافل! آنجا هم مثل بقيه جاهاي دانشكده خوب تجهيز شده!!! يا كتاب موردنظر موجود نيست يا اينكه كتبي چند كه از عهد بوعلي سينا به يادگار مانده است در دست ترم بالايي ها يادگاري مانده است. اما دانشجويان سخت كوش اين بار دست از تلاش برنداشتند و با خود انديشيدند شايد تكنولوژي پيشرفته بتواند مشكل آنها را آسان سازد و اين بار همگي دست به دامن رايانه شدند اما تازه فهميدند كه اگر دردشان يكي بود، دوتا شد. يك كامپيوتر وصل به شبكه و البته مسئولان مسلط به زبان انگليسي از يك طرف و Conect نشدن و ضعيف بودن Server از طرف ديگر باعث چنان همهمه و غوغايي در اتاق اينترنت شده بود كه مثال زدني!
در ترم اول چيزهاي ديگري مهم بود كه بسيار جلب توجه مي كرد. عوض كردن ساعت كلاسها توسط اساتيد محترم، تشكيل كلاسهاي فوق العاده به اندازه دو برابر واحد درسي ارائه شده، واحدهاي عمومي حجيم، برنامه هاي نامنظم آموزش، ناهار نخوردن در سه روز از هفته و 5روز هفته را تا ساعت هشت شب در كلاس سپري كردن و... همه وهمه تمهيداتي بودند كه انديشيده شدند تا دانشجويان تمام وقت خود را بدون هيچ ثمره اي فقط در كلاس، كتابخانه و خوابگاه بگذرانند. راستي تا فراموش نكرده ام بگويم كه نشريه هاي مختلف، جلوي در ورودي هم براي خودشان عالمي داشتند مخصوصاً وقتي كه به علت محتواي پربارشان به عنوان زيرانداز و يا زير ديگي استفاده مي شدند.
در پايان درحال نمايندگان بينوا هم نبايد غافل بود كه به علت دويدنهاي مداوم به دنبال منظم كردن برنامه هاي آموزش و بقيه امور تا آخر ترم 3-4 جفت كفش پاره كردند و دوستانه پيشنهاد مي كنيم كه اگر خيال نماينده شدن داريد يك كفش آهني درجه يك سفارش دهيد.
كلام آخر اينكه اميدواريم نامه هاي صندوقهاي انتقادات و پيشنهادات و همين طور مراجعه هاي مستمر و مداوم به آموزش و گفتمان با مسئولان امر بازتاب ويژه و خوشايندي در برنامه ريزي ترم جديد داشته باشد!
توضیح مهم : به نظرم خیلی لوس هست که بعد از دو هفته از آغاز رسمی ترم جدید!! ( از 27 بهمن) بیام اینجا و تبریک بگم و از این حرفا ...، پس امیدوارم این ترم هم واسه همه شما هم دانشکده ای های عزیز ، پر از چیزایی باشه که میخواید..!
خب میدونید که ، همه که واسه درس که نمیان دانشگاه ، هر کسی برنامه و خواسته های خاص خودش رو داره ، حالا در کنارش اگه شد درس هم ....خب همیشه هست و مزاحمه !
]واسه همین یه چیز دیگه میخوام واستون بگم ، که البته قبلش از اقشار مختلف باید عذر خواهی کنم ؛ چون میدونم که انتشار این مطلب تبعات مختلفی داره ، ولی خب سیاست نشریه وزین اینه که "تنمون میخاره برای حل مشکل" از تنش زا ترین راه ِ حل ....! [

بین دو نماز....
خدا نگه دارد این حاج آقا سه نقطه! را ببینید چه قدر مشعوف میکند بچه ها را بین دو نماز....
به زبان خود ایشان :
"احكام اللهي رو بايد آگاهي داشته باشي و انجام بديد . كه اگر آگاهي نداشته باشي خواه بتو نگفته باشند ، خواه به دنبال آن نرفته باشي و يقين به درست بودن كار هم داشته باشي ، گناهي بر گردن شما نيست .
خاطرم مي آيد آن موقع ها كه تازه به حوزه مي رفتم ، اتفاقي پيش آمد كه قرار بر اين شد با يكي از دوستانم به حمام برويم ، طبق معمول توي حمام خودمان را شستيم و بعد من بخاطر جمعه بودن غسل جمعه را به جا آوردم . دوستم هم بعد از من خواست غسل كند . اما در كمال تعجب ديدم مي گويد " غسل مي كنم،غسل حيض ، بر من واجب قربتاً الا الله "
من تعجب كردم و از او پرسيدم ، شما چرا مي گويي غسل حيض ! نكند من اشتباه مي شنوم ؟؟
با اطمينان گفت : اشتباه نمي شنوي ، مي گويم غسل حيض !
گفتم چه كسي به تو گفته درستش اين است ؟؟
گفت : از زماني كه بچه بودم و با مادرم حمام مي كردم يادم مي آيد كه او هميشه مي گفت غسل مي كنم غسل حيض ...."
پ.ن مهم : باید به خدمتتون عرض کنم که به دلایلی درس سردبیر مفلوک این نشریه تمام نشد ؛ و چون تعداد واحدهای باقی مانده به عدد 6 رسید ، نشد که معرفی به استاد بگیریم و الخ .. به همین دلیل این سال آخر – مدیریت همچنان ادامه خواهد داشت و ما همچنان در کنار شما خواهیم بود... میدونم که در پوست خودتون نمی گنجید ( به ضم گاف)...!
رفته بودم دانشگاه برای انجام آخرین مراحل ِ کسب لیسانس ! – یعنی تحویل پروژه پایان نامه – طبق معمول همیشه ام که از آسانسور استفاده نمیکنم ، پله ها را بالا میرفتم که دوستی را در راه پله دیدم ( دقت میکنید که میخواهم بگویم در راه پله ها آدم ها و دوستان بیشتری می بینید تا آسانسور و در واقع ضد تبلیغی هستم برای آسانسور ! – کلا عقیده ام این است که آسانسور هیچ نوعش خوب نیست ) بله میگفتم ، با دوست محترم خوش وبشی کردم ، از نمره هایی که اعلام شده و نشده ، از این وضع ثبت نام اینترنتی و الخ .
در مقابل آدم های آشنا و دوستانم چشمم زیاد کار نمیکند و بیشتر گوش میکنم ،انگار حظ بصری اش را بخواهم بگذارم برای یکی دیگر! اما وسط حرف زدن چند بار چشمم رفت به سمت موهایش و چیزی شبیه ِتل که از زیر روسری خودش را نشان میداد ، تا آمدم بپرسم که این چیست و این حرفا ... ، با زرنگی خاص خودش و البته با شوق روسری و تل را کنار زد و موهایش را نشانم داد ، شاید باورتان نشود که چه دیدم ، اما ، اما ، اما ...
موهایش را تراشیده بود با نمره هشت. می دانید یعنی چه یعنی خودش را کچل کرده بود.
جا خوردم و ساکت شدم و به این فکر کردم که اتفاقا دختری هست که در بین دوستانش و البته بین پسرهای دانشگاه بعد از چهره خاصش ، به خاطر موهایش معروف است، یعنی یکی از علائم ظاهرش را اینطور از بین برده بود. یعنی یکی از مشخصات ظاهری اش که خیلی ها شاید اینطور او را میشناختند ، کامل از بین برده است.
خیلی دل و جرات میخواهد که امروز و در این جامعه ی ظاهر بین ، دختر باشی و از مهمترین ویژگی ظاهری ات ، از چیزی که با آن میتوانی هزار جور کار بکنی ، کلی عشوه و اطوار سرش در بیاوری ، از موهایت ، از موهایت دل بکنی و خودت را از وجوشان خلاص کنی.
از بس آدم های همشکل دیده ام که کارهایشان صبح تاشب یک چیز هست و هیچ تغییری در زندگی شان رخ نمیدهد و طبیعتا هیچ تغییری در طرز فکرشان ، خسته شده بودم. اما وقتی از دوستم جدا شدم به معنی تمام خوشحال شدم، لذت بردم از اینکه چه طور آدمهایی خلاف جهت و ایستاده بر فکر و تلاش خوشان اینطور رویم تاثیر میگذارند و از اینکه بعضی شان را میشناسم خوشحال شدم.
هر وقت آدمی را میبینم که اینقدر متکی به نفس هست لذت میبرم ، از اینکه برایش مهم نیست درباره اش چه ها که نمیگویند خوشم می آید ، از اینکه به فکر قیافه و شکل ِ عرضه ی خودش در فلان مهمانی و عروسی نیست لذت بردم ، از اینکه کاری را میکند که خودش دوست دارد لذت بردم از اینکه بین دختران جامعه ام ( حذف شد !) چنین دخترانی هم پیدا میشوند که برای اثبات خودشان تلاش میکنند و پای هر نوع درگیری و بحث هم هستند خوشم می آید و .....
فقط امیدوارم همینطور باقی بمانند و بتوانند با این حجم گسترده و بزرگ "هم رنگ ِجماعت شدن " مقابله کنند و زندگی و گذشت زمان کاری نکند که از آبژه های روشنفکریشان و از مطالباتشان پائین بیایند
این را چند بار دیگر هم گفته ام و شاید برای دوستانم آشنا باشد ، امیدوارم و از ته دل امیدوارم که مادرهای ما این فکرها را نکرده باشند و این چیزها به ذهنشان نیامده باشد و دست به این کارها نزده باشند ، که اگر اینطور باشد از حالا مشخص است که آخر ِ این جاده دگرخواهی هم به زندگی عادی ختم میشود و اینکه دخترهای این جامعه خواه ناخواه گرفتار این موضوع میشوند ، امیدوارم در سی سالگی هنوز همین سطح از مطالبات را داشته باشید و لزوما همه تان ازدواج نکرده باشید! ، توی دور زندگی عادی و خانه نشینی و بچه داری نیافتاده باشید و ....
* نام یکی از شعر های "مریم پالیزبان" هست(دختر بازیگر فیلم ِ نفس عمیق که اتفاقا در فیلم هم این شعر را میخواند)
توضیح + رفع ابهام
رفع ابهام به گمانم مهمتر است ، دوستانی چند که قابل نمیدانند کامنت بگذارند ، حضوری ، تلفنی و sms ی نگرانی خود را از شباهت عکس با بچه های دانشگاه ابراز داشتند ( البته هر کس به فراخور ِ حال خودش عکس را به کسی نسبت میداد و اشتراکی بر روی یک نفر نبود!) ، خلاصه اینکه برای رفع نگرانی و البته ابهام باید خدمتتان عرض کنم که عکس تزئینی است ، مگر اینکه ناتالی پورتمن یکی از بچه های دانشکده باشد!!
توضیح هم اینکه دوستی عزیز که به شدت نگران نوع نگرش و نگارش بنده میباشد – از این جهت که همیشه در میان بام بایستم – اشاره هایی کرد که درخور فکر بود که البته چون جوابهایش برای او و اهل فکر عیان است ، همین اشاره کافیست : گفت فلانی چرا اینقدر تعریف و تمجید کردی ، نکند خبری هست ؟ یا اینکه خدای نکرده موجب ِ تبلیغ این کار و اشاعه آن نشوی و از همه مهمتر اینکه شبهه ایجاد نشود که یک زن یا یک دختر که در این مملکت اگر بخواهد دگر خواه باشد و اهل نظر باید این کارها را بکند ؟ پاسخ همه شان "نه " هست البته به جواب آخری این را هم اضافه کنید که اتفاقا بنده به شخصه پیرو باطن هستم تا ظاهر ولی گاهی که یک ظاهر ِ واقعی و نه برای نمایش میبینم ، کیف میکنم ، همینطوری که میبینید ...
بالاخره ارشد امسال هم گذشت و رفتیم واسه سال بعد ایشاالله! انصافا کیکهاشون هم خوب بود. ولی حیف که ساندیس ندادن! ( شما نمیدونید چرا ؟)
ظاهرا مشکل خاصی هم پیش نیومد. ولی شنیدم یه یکی از دانشجوها گیر داده بودن که عکسش با قیافهش نمیخوند. ظاهرا طرف تو عکس سبیل داشته ولی خودش سبیل نداشته! همونجا ازش یه تعهدنامهی کتبی هم گرفتن که بعدا مشکلی پیش نیاد. از متن تعهدنامه خبر ندارم ولی احتمالا طرف تعهد داده که از این به بعد سبیل بزاره!!!
اول جلسه هم صدای بچه هایی که پشت در مونده بودن در نوع خودش جالب بود ؛ اول صداشون کم بود ولی بعد طوری شد که میگفتن پلیس اومده و رفته ( متوجه هستید که اومده و رفته ... )