اين نکته را هم اضافه کنم و بروم پی کارم ، دوستی دارم که
سه چيز ساعت بيولوژيکي بدنش را به هم ميزند:
مسافرتهايي که تا به حال نرفته ، دخترهاي جديد دانشگاه و
روزهايي که همکلاسيهايش سر کلاسند و مثلا درس ميخوانند! ....و او تمامشان را ميخوابد.
از همان روز اولی که روبرو شدیم، گوشی دستم آمد. همان روز که مثل آدم آهنی سر جایم نشسته بودم و نمیدانستم با دستهایم چه کار کنم؛ که آمدی و خب، آنها مثلآ درس هایی بود که باید به دوست تو میگفتم ؛ وتو شاید شک داشتی که آیا من هر کسی را راهنمایی میکنم؟ و یک روز دیگر بود که توی خیابان ایستاده بودی و فرمول های فاصله اطمینان برای دو جامعه را میخواستی که سر و کلهی من پیدا شد! تو توی پرایدت نشسته بودی و از اینکه گفتم شما پیاده نشو، خندیدی. و با کمال خوشحالی فرمولها را که نوشته بودم تحویل دادم؛نمیدانم همان موقع بود که قرار شد دو جلسه ای درس بخوانیم یا وقتی دیگر و تو رفتی؛ بعد البته فکر که کردم فهمیدم که ادب و احترام خاص خودت بوده که باعث شده از ماشین پیاده شوی نه هیچ چیز دیگر.
یا آن روز که رفتی بیرون دانشگاه من را صدا کردی و من میدانستم این کارت به خاطر حفظ شأن و احترام خودم بوده؛ و چهقدر آن روز از فهمیدگیات کیف کردم. و حتا آن روز را یادم هست که تا ساعت چند با هم درس میخواندیم و شما قرار بود به یک مهمانی بروید یک مهمانی مهم که نگرانش بودی و از اینکه یک تعارف کوچک هم نکردی چقدر ذوق کردم که چقدر با شعور هستی و میدانی من به این جور جاها نمیروم ؛
و چه شب خوبی بود،آن شب که قبل از آخرین امتحان بود و تشکر کردی بابت این مدت و همه چیز ، شب خوبی بود چون قطعاً ما باز هم همدیگر را میدیدیم و تو بر میگشتی از آن سفر . و چه خوب بود داد زدنهایت و توهین هایت پشت تلفن وقتی تمام محاسباتم اشتباه بود و معلوم نبود برای چه sms زده بودم؛ و میدانستم داد و فریادهایت هم از روی علاقهات به شخصیت من است و نمیخواستی که شخصیت ام خراب شود. من هم کم نمیگذاشتم البته؛ از امتحان و کار خودم میزدم ، هر موقع میگفتی می آمدم مثل آن روز ِ برفی که با هم به دانشگاه رفتیم.
و در ذهنم میبینم آن شنبهای هم که بچههای دانشکده(البته فقط دوستانت) را جمع خواهی کرد تا بگویی عروس شدهای؛ چهقدر بزرگوار خواهی بود،که عکسش را به من هم نشان خواهی داد و به نظرت من آنقدرخوب و دستنیافتنی بودم که نمیخواستی زندگیام را خراب کنی.
و شب عروسیات، که چهقدر در تمام طول مجلس حواست پی من خواهد بود؛ و البته چهقدر خوب که نمیتوانم بیایم به عروسی شما؛ و آخر سر که سوار ماشین خواهی شد که بادا بادا مبارک بادا؛ لابد من جایی آن اطراف گریه میکنم؛ اما چون نمیخواهم هوایی بشوی، رویم را برگرداندم.و به فاصله اطمینان دو جامعه )دو نفر ) فکر خواهم کرد.
پیش نوشت : پرستو دوکوهکی که این روزهایش در لندن میگذرد ، ابتدا آمد و سایت رله که جمعی از دوستانش تدارک دیده بودند را معرفی کرد و گفت مثلا او چه چیز در آن خواهد نوشت و بعد دید که این قضیه خیلی مهم است و پس از آن واقعا مثالش را عملی کرد و نوشته ای در باب سهمیه بندی جنسیتی روی وبلاگش منتشر کرد . البته این نوشته در قالب پاسخ به یکی از دوستانش هست ، حیف است که سوال و جوابی به این خوبی را نخوانید .
دربارهی سهمیهبندی جنسیتی
دوستام، كاوه لاجوردی، سؤالهایی از من كرده است دربارهی اعتراضام به سهمیهی جنسیتی برای ورود به دانشگاهها و من فكر كردم كه خوب است بحثاش اینجا باز شود. اجازه گرفتم كه بخشهایی از متنهای نامههامان را منتشر كنم. اول نوشتهی كاوه را میگذارم و بعد جوابِ خودم را. خوب میشود اگر شما هم در این موضوع نظری دارید، به ما هم بگویید.
*****
دقیقاً به چه چیزی دارید اعتراض میکنید؟ این طرحِ تقسیمبندیِ جنسیتی چیست؟ چرا بد است؟ آیا هر جور تقسیمبندیِ جنسیتی بد است، یا اینکه برای بد بودنِ این طرحِ خاص دلیلی دارید؟ اگر این تبعیض معکوس بود هم اعتراض میکردید؟ (مثلاً اگر میگفتند که حدِ اقل شصتوپنج درصدِ ورودیهای رشتههای مهندسیِ هر دانشگاه باید مؤنث باشند.)
ممکن است اصولاً مخالفِ جداسازی باشید، نتیجهاش کمشدنِ سهمِ زنان باشد یا نباشد. من همدلام با این مخالفت (گرچه همدلیام نهایتاً ایدئولوژیک است، و شاید بر اثرِ دیدنِ دلیلهایی جامعهشناختی نظرم در بعضی موردها عوض بشود). اما به فرض هم که روزی دولت تصمیم بگیرد هر جور جداسازی را از بین ببرد، اجرا کردنِ این تصمیم احتمالاً خیلی طول میکشد. حالا سؤالْ این است: با توجه به وضعِ موجود، اگر دولت ببیند که مثلاً تعدادِ معلمانِ مذکرِ زیستشناسیِ دبیرستانها خیلی کم است، آیا کارِ بدی است که برای مدتی سهمیهی جنسیتی بگذارد برای بیشتر کردنِ ورودیهای مذکرِ رشتههای تربیتِ معلم؟ اگر به نظرت این کار بد است توضیح بده که چرا بد است. اگر این کار بد نیست اما سهمیهبندیای که محلِ اعتراض است بد است، توضیح بده که موضوعِ اعتراض دقیقاً چیست.
-- کاوه.
اعتراضِ من به این است كه چرا جلوی اتفاقِ طبیعی را میگیرند؟ آیا دلایلی برای این كار دارند؟ و اصولاً با سهمیهبندیای از این قبیل از هر دو سو موافق نیستم، مگر كسی قانعام كند كه لازم است.
تو فرض كردهای دولت دیده است كه كمبودی در جایی دارد و تنها راهاش این است كه این كار را بكند. اگر اینطور است پس چرا همین را اعلام نمیكنند. بگویند كه ما سالانه ایكس تعداد پزشك مرد احتیاج داریم و باید هر سال همینقدر فارغالتحصیل داشته باشیم و هیچ كاری هم نمیشود كرد جز سهمیهبندی. دستكم بگویند در پنج سال گذشته كه برای رشتههای پزشكی و دندانپزشكی و داروسازی این سهمیهبندی اعمال میشده، آیا به هدفی كه گذاشته بودهاند رسیدهاند؟ آیا آمارِ پسرانی كه روزبهروز تركِ تحصیل میكنند در این رشتهها اعلام میشود؟ آیا در بازار كار تغییری ایجاد شده است؟
اینها را من نباید اثبات كنم، كسی كه در جریانِ طبیعی و برابر دست میبرد باید بگوید. باید برای سیاستگذاریهاش دلیل داشته باشد. دارد؟ آیا تا پیش از این كه پذیرفتهشدگان دختر از پنجاه درصد بیشتر شود، نگرانِ كم بودنِ تعدادِ زنان در بعضی رشتهها (مثلاً معلم زیستشناسی زن) بودهاند؟ نتیجهاش هم (به تجربهی شخصی) این بوده كه معلم مرد به دختران درس میداده و اتفاقی هم نمیافتاده. آیا نباید هیچوقت معلمِ زن به پسران درس بدهد؟ این ناهنجاری است و باید رفع شود؟ چرا؟ مخالفتِ من همیشگی نیست. شاید اگر دلیل بیاورند و قانعام كنند، راضی شوم. اغلب روی هوا، بدونِ آمار، و بدونِ بررسی بازارِ كار حرف میزنند، تصمیم میگیرند، و عمل میكنند. به خبرنگاران هم جوابِ این سؤالها را نمیدهند...
پرستو.
هنوز نرسیدهام سرِ فرصت نظرها را بخوانم و دستهبندی کنم. البته حرفهای خودم هم همچونان مانده. امیدوارم بهزودی فرصتی شود. فعلاً بگویم که برای پی گیریِ بحث جز کامنتها میتوانید این نوشتهی پنگوئن (در مخالفت با اعتراض) و این مطلب از ساعتها را هم بخوانید.
پیش نوشت : وقتی در دانشگاه چیزهای میشنوم در این باب که : "شنیدی فیلم فلانی درآمده؟ " و آن فلانی که از فیلمش حرف میزنند ، یکی از بچه های دانشگاه هست ، قفل میکنم و چیزی در این حدود به ذهنم می آید ، پیشاپیش ببخشید که باعث آزرارتان میشوم.
هر چقدر معتقد باشم اخلاق نسبی ست , هر چقدر مهربانانه و همذات پندارانه به آدم ها و سبک زندگی شان نگاه کنم , هر چقدر با خودم فکر کنم , آدم ها را باید بخشید به خاطر بی عاطفگی ها و نارفیقی هایشان, هر چقدرفکر کنم آدم ها گاهی بیچاره تر از آنی هستند که تو فکر می کنی , هر چقدر که خودم کیف کنم از دخترهای شیطان و ماجرا جو , هر چقدر تجربه کنم مرزهای اخلاقی گاهی چقدر موهوم و شکننده اند ... با این حال یک چیز را نمی توانم انکار کنم , از آدم های هرزه , از مردهای عزب هار شکست خورده , از فاحشه های کوچکی که به راحتی و در کمتر از چند ثانیه به بوی تن و تختخواب آدم ها عادت می کنند , از آدم هایی که به خاطر شیطنت و کثافت کاری و بی تحملی , از دختران کم تجربه باکره تا فاحشه های چهل هزار تومانی را نشان می کنند...
حالم بهم می خورد ! از هرزه ها ...اوه اوه, از هرزه ها...خیلی بدم می آید! آدم را یاد خوک ها می اندازند , یاد گربه های لش و چاق فرحزاد ...می خواستم بگویم که برای من نه استعداد آدم ها مهم است , نه هنرشان و نه هر کسی که هستند , برای من یک چیز مهم است ,همان که وقتی در چشم های یک " انسان "نگاه می کنم , در طرز نگاه او , نوعی عاطفه , هوشمندی انسانی و محبت بالغانه ببینم . همین است که آدم ها را با رابطه های عاشقانه شان می سنجم ! همین است که نه به هرزه ها نگاه می کنم , و نه حتی به حداقل رابطه انسانی با آنها رضایت می دهم و فقط می نشینم و معصومانه برایشان دعا می کنم , ایدز ...ایدز نگیرند!
