برای نگرانی ها و اشک های دوست عزیزم
وبرای مادری که چشم انتظار پسرش هست ....
:: یادداشت امید معماریان از وبلاگ نویسان زندانی ، پس از آزادی
امروز تمام روز درگیر مادرم بودم که این روزها، غمگین است وآرام آرام آرامشش را ازدردی که میکشد از دست می دهد. مانده نگاهی که به او می کنیم ودردی که در خود میریزد. امروز دیگر نمی توانست این درد لعنتی را تحمل کند. عفونت بود و ورم شدید دست که ازپس ماه ها رنج کشیدن دیگر شباهتی به آنچه باید باشد ندارد. امروز در بیمارستان بستری اش کردیم. از صبح بیمارستان بودم. دوماه ایام آب خنک، کمرش را تا کرده بود. چه بگویم... هنوز با نگرانی به من نگاه می کند. هر لحظه فکر می کند که لحظه آخر است. هم من هم او. من از یک جهت واو از جهتی دیگر.
اما نگرانی میراث مشترک ماست. او که مادری کرده در سیاه ترین روزها وسخت ترین دوران ها وبرای من که در یک کمدی استفراغ آمیز روزها را به شب ها می دوزم وانگار نه انگار که این روح بی پناه هنوز در جواب پرسش های بیشمارش یک سرخوردگی آمیخته به ریشخند را به دوش می کشدواز اینکه که دیگر نمی تواند به کوچه های معصومی که در پیله جدا از ریای چند لابه ای که برای مابه صد نام مختلف دوخته اند، بازگردد غمگین است. غمگینی حریصی که تا انتهای همه ناکامیهای نسل می می آید و به بازتولید یک نفرت فراموش ناکردنی می انجامد....من مانده بودم ومادر امروز در آن اتاق سراسر کبودی ونگاهی که هر چه می کردم به سوی ساعت نمی رفت. وانگشتانی که دیگر نمی فشرد دستم را.... امروز مادرم را در سراسر تاریخ دیدم وهمه مادرانی که پسرانشان را هیچگاه ندیدند. هیچگاه آخرین لبخند وآخرین سلامشا ن را به یادنیاوردند. همه کسانی که درد انتظار کمرشان را شکست....چه بگویم از داغ هایی که بر روح مردمان این سرزمین، همچنان سرخی وقیحی از خود دارد.... براین سرخی دمادمی که روی همشهریانم را به زیبایی احمقانه ای آمیخته است، من امروز غبطه می خورم....با اندوهی برای یک ساعت تمام. ...نه بیشتر. ....
باید کمی امید بدهم. شاید برای چنین روزی مادرم مرا امید اسم نهاد. شاید او می دانست که روزی او می ماند ودستش را می فشارد ودر چشمانش لبخند می زند ومیگوید مادر بیا به خانه برویم.... راستی من منزلمان را گم کرده ام. آقا.... آن روز ۵ دقیقه نمی دانم چه شد سرم دائم به دیوار می خورد.... راستی شما می دانید چرا؟ خواب می دیدم من انگار...آقا خواهش می کنم. لطفابا من دست ندهید. من نمی توانم شما را دوست داشته باشم.... شما نفرت یک سرزمین را به دوش می کشید.... من به لبخند شما پاسخ نمی دهم....شمایک عذر خواهی به تاریخ بدهکارید....لطفا روی خود را کم کنید دیگر....
پ.ن : این پست شخصی ست . لطفا سوال نفرمائید.
سوال:
آیا برگزاري امتحان در دوران تحصيل لازم است ؟ از روشهاي ديگري هم ميتوان براي سنجش يادگيري استفاده كرد؟
جواب :
روش های دیگر معمولا اثربخشتر بوده اند. مثل آوردن چای برای استاد زبان، حساب کردن کرایه استاد برنامه نویسی، گریه و زاری پشت در اتاق مدیر گروه، انگشتر عقیق در دست داشتن در کلاس اندیشه اسلامی، کمک به استاد فلسفه در اسباب کشی، ساعت شش صبح دوچرخه سواری در خیابان منتهی به دریا به همراه استاد فیزیک 2 ، فحش دادن به استاد قبلی در کلاس تاریخ علم برای خوش آمد استاد، پرسیدن سوالهای کاملا علمی در کلاس تنظیم خانواده، جیغ و داد در حیاط دانشکده، و البته بعضی روشها هم هست که میگویند مخصوص دخترهاست و من اصلا چیزی از آن ها نمیدانم که برایتان بنویسم.
سوال:
چند توصيه براي اين كه امتحان برايمان خيلي ترسناك نباشد!
جواب :
با استاد دوست بشید، جزوه هاشو جابجا کنید، براش نوشابه بخرید، تاکسی سرویسش بشید، یه دوست درسخون پیدا کنید، روز امتحان بغل دست اون دوست درسخون بشینید، به وضع معیشتی مراقبان توجه کنید و اگه میخواید آخر ترم آویزون هر راه و روش و ناز و عشوه استادا نشین از همون اول درستون رو بخونید !
چرا همهی درها رو طوری نمیسازن که هم با هل دادن باز بشن هم با کشیدن؟
میدونید بشریت در روز چقدر وقتش فقط تلف میشه سر فکر کردن به این که
فلان در رو ، برای باز کردن باید هل داد یا کشید!
پ.ن : آخر هم یک روز شیشه اش خرد میشود توی سر یک دانشجوی بیچاره تر از من!

من ممنون استادهایی هستم که امتحان میان ترم می گیرند. من دوست دارم استادی را که امتحان میان ترمش اجباری می شود برای خواندن جزوه های قطور. جزوه ها را گذاشته ام روی میز و نگاهشان که می کنم قلبم فشرده می شود از دلهره. سعی می کنم چشمانم نیفتد به ورقها و کتابهای روی میز و زمین. من چه مرض و دردی گرفته ام خدا می داند اما این روزها می گردم دنبال گمشده های دوران کودکی, آن چیزهایی که هنوز هم مرا به آسمان می برند. آن وقتها مامان موفق نشد من را بعد از شنیدن این ترانه خواب کند. یادش بخیر, همیشه سر ساعت 9 می پریدم روی کابینت و می نشستم تا صدایی که از رادیو اختصاصی مامان بیرون می آمد, قصه ای را برایم بگوید و بعدش هم آن ترانه. آن وقتها که خوابی نمی آمد سراغم اما حالا, درست در روزهایی که جزوه ها و یادداشتها انتظار مرا می کشند به شدت احساس خواب دارم اما شاید این روزها کمی جنونم آرام گیرد. نمی دانم خوبم یا بد! این چه مرض ناشناخته و غریبیست که مرا در چنگالش نگه داشته است.
پ ن : عاجزانه درخواست میکنم کلیه اساتید محترم امتحانهای میان ترمشان را کمی قبل از پایان ترم برگزار کنند تا لا اقل ما دانشجویان ِ عزیز ( خود تحول گیری ! ) بتوانیم یکبار کتاب یا جزوه مربوط را تا نزدیکی های آخر آن نگاه کنیم .... و در پایان ترم با درس مربوط کاملا بیگانه نباشیم ...
عکس نوشت : میبینید که بچه ها چطور از امتحان میان ترم استقبال میکنند!!!