:: درس خواندن ،اولويت آخر- سروش جوان- احمد جبل عاملي
ترم دوم، دوتا درس اصليات را افتادي و اولين مشروطي. يك ذره تنت لرزيد. يك تلنگر. ولي خيلي اثري نداشت. به دوستانت كه نگاه ميكردي و ميديدي آنها هم مشروط شدهاند و عين خيالشان نيست، قوت قلب ميگرفتي. با اين حال ترم سوم، كمي چسبيدي به درس. درسهاي افتادهات را پاس كردي و با چندصدم نمره از مشروطي جستي. اول ترم چهارم، عشق طبيعت افتاد به سرت. با بچهها قرار گذاشتيد همه ايران تا جايي كه ميشود بگرديد و مسافرت كنيد؛ ولي طبيعت و ايرانگردي بهانه بود. به هيچ جاي بد آبوهوايي سفر نكرديد. بهار بود و هواي شمال، معركه. پدر يكي از بچهها نزديك نوشهر ويلا داشت. شما هفتهاي سه روز آنجا ولو بوديد. كمكم پاي دوستان دوستانت هم به جمعتان باز شده بود و تجربههاي تازه و جذاب زندگي، حواست را از هر چي كلاس و درس و دانشگاه، پرت كرده بود.
ترم چهارم، مشروط شدي. دومين مشروطي آن هم با معدل خيلي پايين. بيشتر درسهايت را هم افتادي. ترم پنجم، از ترس تكرار مشروطي و اين دفعه اخراج از دانشگاه، مرخصي گرفتي كه مثلاً خودت را جمع و جور كني. اتفاق خاصي نيفتاد. تفريحهايت را كم كردي و نه تعطيل. بودن با دوستان جديد، خيلي وقت ميگرفت و اين وقت بالاخره بايد از جايي تأمين ميشد.
حالا ترم هفتمي. نشستهاي روي كاناپه. نشسته كه نه، ولو شدهاي و سريال مورد علاقهات پخش ميشود. حالا ترم هفتمي و يكسوم واحدهايت مانده و ميداني اگر يك بار ديگر مشروط بشوي، ديگر بايد با دانشگاه و مهندسشدن و... خداحافظي كني. حالا ترم هفتمي و...
ععع
قصه دانشجوهايي كه وقتي از آن سد ترسناك و بزرگ ميگذرند، به جاي آغاز، به پايان ميرسند، قصه آن قيف معروف كه توي كشور ما سر باريكش ورود به دانشگاه است و سر فراخش، خروج حتمي و بيشك و ترديد، همراه با مدرك دانشگاهي، قصه تكراري و عادي اين سالها است. علتهايش هم زيادند و متنوع. بعضي از اين علتها به آدمها برميگردد؛ به همتها، خواستها، آرزوها، راهها. به فراموشي من و تو. به گمشدن هدف ارادههامان در شلوغي زمانه بيدروپيكر. و بعضيها هم به ساختارها و چهارچوبهايي كه برايمان تعريف كردهاند و تعريفهايي كه اي كاش اينچنين نبودند.
محمدحسين، رايانه ميخواند. سال دوم است. خودش ميگويد: .ترم سوم بنويس. بهتره.! از نوجواني عشقش دنياي رايانه بوده و موقع انتخاب رشته، طبيعيترين انتخاب را كرده.
.سر كنكور به هيچ چيز ديگه، جز كامپيوتر، فكر نميكردم؛ ولي بعد كه رفتم دانشگاه، بعد كه سيلابس درسي رو ديدم و با بچههاي ترم بالايي حرف زدم، ديدم خيلي نبايد به درسهاي دانشگاه دل ببندم. چارت درسيمون خيلي قديمييه. شايد به درد ده سال پيش ميخورده ولي براي امروز... واسه همين خيلي روي درسهاي دانشگاه وقت نميذارم. فقط در حد پاسكردن. به جاش هم توي يه شركت مهندسي كار ميكنم، هم دورهIT و برنامهنويسي اينترنتي ميبينم. اين جوري وقتي ليسانسم رو گرفتم، صفر صفر نيستم و كار برام پيدا ميشه..
نادر، معماري دانشگاه آزاد ميخواند. درصدهاي عمومياش توي كنكور خيلي خوب بوده و حالا توي يك موسسه آموزشي، درس ميدهد.
.گاهي شاگرد خصوصي هم به تورم ميخوره. خوب. راضيام. بالاخره بايد خرج كلون دانشگاه رو از يه جايي دربيارم. فعلاً ادبيات و عربي درس ميدم. چند سال كه بگذره و بتونم از رشتهم پول دربيارم، شايد تدريس رو بگذارم كنار، يا حداقل كمش كنم..
ادامه دارد....
بی ربط ِ مهم : در راستای اینکه بسیاری از بچه های یونی ( دانشکده در فرهنگ و لغتنامه سیصد و شصتی ها) خیال نوشتن در بلاگفا و بلاگ اسپات و اینا ندارند و کنج خلوت 360 را برای نوشتن برگزیده اند ، ما هم چند تائی از آنها را لینک کردیم ، شما هم اگر در فضای مجازی ، جائی چیزی مینویسید لینکش را کامنت بگذارید تا حتما سراغ تان بیائیم ، باشد که رستگار شوید : )