تبليغاتX
مدیریت - سال آخر - دانشجو شدم ، پس آزادم ... -3
نوشته هایی از سال آخر دانشجویی در دانشکده مدیریت آزاد تهران جنوب

:: درس خواندن ،اولويت آخر- سروش جوان- احمد جبل عاملي

ساناز، ميكروبيولوژي مي‌خواند. درست وسطش است. چهار ترم خوانده و مي‌گويد هشت ترمه تمامش مي‌كند.
.
خيلي لازم نيست وقت بگذارم. كلاسهام رو مي‌رم. جزوه مي‌نويسم. آخر هفته‌ به جزوه‌هام يه نگاهي مي‌اندازم. همين جوري درسهام پاس مي‌شه ديگه..
مي‌پرسم .پس بقيه وقتت رو چي كار مي‌كني؟ تو طول هفته؟.
-
خب، كلاس زبان هم مي‌رم. ورزش، ايروبيك، گاهي هم با بچه‌ها مي‌ريم بيرون مي‌چرخيم. خريد، كافي‌شاپ، خلاصه بد نمي‌گذره بهمون.
-
خب پس درس و دانشگاه در حاشيه زندگي‌ته. آره؟
-
من از همون اول، از وقتي براي كنكور مي‌خوندم مي‌دونستم توي دانشگاه خبري نيست. واقعيتش براي درس و كلاس و اين حرفها نيومدم دانشگاه. فقط مي‌خواستم اسم دانشجو بياد روم تا ديگه بهم گير ندن و آزاد باشم. هي ازم نپرسن كجا بودي؟ كجا رفتي؟ كي برمي‌گردي؟
-
آخه مگه اتفاق خاصي افتاده كه اين‌قدر احساس آزادي مي‌كني؟ تا ديروز دانش‌آموز بودي، امروز دانشجويي. فقط همين.
-
نه ديگه‌! اون‌ موقعها جايي جز مدرسه نداشتم، كاري هم جز درس‌خوندن‌؛ ولي حالا اگه ازم بپرسن كجايي، مي‌گم رفته بودم كتاب‌خونه، يا با بچه‌ها داشتيم روي پروژه درسي‌مون كار مي‌كرديم، يا چه مي‌دونم از همين حرفها. خلاصه آزادتريم و مي‌تونيم زندگي كنيم.

عموي من، مهندس پتروشيمي است. الان نزديك پنجاه سال دارد و سال چهل، رفته دانشگاه.
مي‌گويد: .سربازي‌م كه تموم شد، رفتم دانشگاه. مي‌خواستم شركت نفتي‌شم. اون موقعها جاي خوبي بود. زن عموت اون موقع، توي شهرستان، همسايه ما بود. رفتم خواستگاري‌ش و به مادرش كه مثل مادر خودم بود گفتم .من مي‌رم تهرون، تا مهندس بشم و برگردم. زهرا رو به شما مي‌سپارم.. مادر زهرا هم گفت .برو تهرون. مرد بشو. مرد بمون و برگرد. اون وقت زهرا مال تو.. من اومدم تهرون و رفتم دانشگاه. بورسيه بودم، ولي پول زيادي بهم نمي‌دادن. مجبور بودم كار كنم‌؛ ولي ان قدر كه عاشق درسهام بودم، شبها زير نور يه لامپ چهل، مي‌شستم سرشون و نمي‌فهميدم كي صبح شده. دلم مي‌خواست خدا بشم تو همه‌شون. گاهي به كتابهام نگاه مي‌كردم و بهشون مي‌گفتم .نمي‌ذارم يك كلمه‌تون از دستم در بره. واقعاً هم همين طور بود. نمي‌خوندمشون، مي‌خوردمشون. بعد هم كه درسم تموم شد و دست زنم رو گرفتم رفتيم آبادان، باز هم همين طور بود. توي كار هم هر مشكلي پيش مي‌اومد، هر مسئله مبهمي كه بلد نبودم تا ته و توشو درنمي‌آوردم، ولش نمي‌كردم. جدي‌بودن توي زندگي رو از همون جديت توي درس و تشنگي بيشتر فهميدن، ياد گرفتم. حالا هم از خودم و گذشته‌ام راضي‌ام..
بچه ها حرفهايي دارند. عموي من هم حرفهايي. چرخ كنكور هر سال مي‌چرخد و با چرخشش آن دروازه بزرگ باز مي‌شود تا برگزيدگاني بروند داخل. دانشجو شوند. راهي را آغاز كنند كه انتهايش سودمندترشدن است و پربهاترشدن. تخصصي كه بايد فاصله جامعه ما را با علم پيش‌تاز روز پر كند؛ اما گاهي بايد توقف كرد و به اين خوش خيالي با ترديد نگريست.
اگر دانشجوشدن فقط معناي آزادي از قيد و بندها را بدهد، اگر براي دانشجوي درس، آن هم جستنش، در پي رفتنش، تشنه‌بودن برايش، آخرين اولويت باشد، اگر دخترهاي ما كرور كرور بروند دانشگاه تا وقتشان آزاد باشد و مال خودشان، و پسرهاي ما در همان ترم اول بفهمند كه دانشگاه آنها را به آرزوي مادي و معنويشان نمي‌رساند و بزنند به خط كشف تجربه‌هاي پرلذت جواني، اگر سيستم آموزش عالي ما بخواهد هميشه به آن قيف بي‌معنا توصيف شود و كنكور پايان راه تلاش و اشتياق باشد، فكر مي‌كنيد هرگز اين فاصله براي ملت ما و براي تاريخ آينده ما پر مي‌شود؟

ثبت شده  در ساعت 0:53 | لینک  |