
پ.ن : جای شما خالی ، امروز صبح ساعت 10:30 رسیدیم دانشگاه و در عین ناباوری با یکی از رفقا شروع کردیم به درس خواندن ، امتحانمان ساعت ۲ شروع میشد .... سرسری میخواندیم ، یکی از رفقایمان رسید که آقا اشتباهی به من گفتند زیاد پاس کردی و اینکه باید این امتحان را بدهم و اگر ندهم ترم آخر نیستم و الخ ؟؟! اگر بدهم تعداد واحدهای پاس شده ام به اندازه می رسد . ما کمی به خودمان نگاه کردیم و بیشتر به کارت این رفیقمان که این درس را حذف نکرده بودند !!! آخه از شما چه پنهان که این رفیق ما تا به حال جلوس اجلال در کلاس نفرموده بوند و به قول دوستی ، دانسته های ایشان در مورد درس ، مثل دانسته های خری بود از پیانو !! ( البته بنده و دوست دیگر هم دست کمی از او نداشتیم!)
خلاصه اینطوری بود که تصمیم گرفتیم بخوانیم و امتحان بدهیم.
خواندیم ، امتحان دادیم و همه خوب امتحان دادیم ، ....
نکته اش را گرفتید که ، باز هم لحظات آخر و باز هم یک تصمیم.. هورا ، ما هنوز زنده ایم به همین هیجانات
